اين روزها آدمها عوض شده اند. آدمها چه بد شده اند. اين روزها چه راحت شده دزيدن عروسکي کوکي از دست دخترکي خرد، چه آسان مي شکند شيشة دلي مجروح به تلنگر نگاهي بي احساس و چه آسان پيرمردي در گوشة خيابان مي ميرد بي آنکه کسي برايش قطره اي اشک بريزد.

اين روزها خنده ها خنده نيست و گريه ها نيز ديگر رنگ گريه ندارند. يکي از فرط خوشحالي مي گريد و آن يکي بر غصه هايش مي خندد. ديگر کسي سبزي بهار را نخواهد فهميد، اما بارش باران پاييزي به دردها و دلتنگيها رنگ تازه اي خواهد بخشيد.

 اعتماد جايز نيست. فرياد بايد کرد از اين همه رفيق نامحرم که حريم دلت را به بهاي ناچيزي خواهند فروخت...

اشکها را دستي نخواهد پاک کرد و هيچ دردي را مرهمي نخواهد بود. خاک را خاک نيز نخواهد پاک کرد .

دلگيرم از اين روزها ...

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!              فریدون مشیری