وعده...
پادشاهی دریک شب زمستانی در کاخ به یکی ازنگهبانان برخورد.
گفت:سردت نیست؟
نگهبان گفت عادت دارم.
شاه گفت میگویم برایت لباس گرم بیاورند.شاه فراموش کرد.
صبح جنازه نگهبان راپیدا کردند که روی دیوار قصر نوشته بود.
من سالها به سرما عادت داشتم وعده لباس گرم مرا از پادرآورد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 12:47 توسط تلگرام/ rmansuri13gas33@
|
اي مالك