در دل خسته ام چه میگذرد

این چه شوریست باز در دل من

باز از جان من چه میخواهند

برگهای سپید دفتر من

من به ویرانه های این دل چون بوم

روزگاریست های و هوی دارم

ناله ای دردناک و روح گداز

بر سر گور آرزو,دارم

این خطوط سیاه سر در گم

دل من, روح من,روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شیره ی جان ناتوان من است

سوز آهم اثر نمی بخشد

دفتری را چرا سیاه کنم

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خودنگاه کنم

بس کن این سیاه کاری,بس

گرچه دل ناله میکند:((بس نیست))

برگهای سفید دفتر من از شمارو سیاه تر کس نیست!!