تأملاتی از آیت اللّه جوادی آملی پیرامون هنر اسلامی
اشاره:
آیت ا... جوادی آملی از جمله عالمانی است که هر از چندی به حوزهء نظریهپردازی پیرامون هنر اسلامی ورود میکند و نکات قابل تأملی نیز فراروی مینهد. امید است با توجه به خلاء جدّی که در این زمینه وجود دارد حضرت ایشان و دیگر حکما و فضلای حوزههای علمیه با احساس مسئولیت بیشتر به ورود جزئیتر و کاربردیتر در حوزهء هنر اسلامی و هنر انقلاب اسلامی اهتمام کنند. آنچه میخوانید خلاصهای از بیانات ایشان در جمع اعضای شورای مرکزی هیئت هنرمندان مسلمان است.
وهم و خیال از بهترین نعمتهای الهی هستند
هنر اسلامی با هنر غیر اسلامی،خیلی فرق دارد.هنر اسلامی آن است که از جای بالا میآید و راه تنزلش هم تا سطح طبیعت و حس، مستقیم است و دست مخاطبان خود،اعم از بینندگان و شنوندگان و خوانندگان و اینها را میگیرد،دوباره در همین صراط مستقیم به بالا میبرد،بدون اینکه در این آمدن یا رفتن،انحراف و اختلافی یا تخلفی پدید بیاید. آنکه عاقلانه میاندیشد،حکیمانه میاندیشد ولی توان آنرا ندارد که آن معقول خود را متخیل کند،حکیم هست،اما هنرمند نیست.
یعنی مطالب را خوب میفهمد،اما این نیروهای مادون او،مانند قدرت تخیل او،قدرت توهم او،قدرت تجسیم او تحت رهبری او نیستند.او یک امام بیامت است.یعنی یک وزیری است که زیر مجموعه او تحت امر او نیستند.یک مدیر کلی است که قدرت اداره ندارد.برای اینکه خیال او به یک سمت میرود،و هم او به یک سمت میرود،حس او یک سمت میرود،دستورهای او به سمت دیگر میرود.فقط او مطلب را خوب میفهمد.این فقط میتواند معلم خوبی باشد،در سطح خواص.این حکمت دارد ولی هنر ندارد.گاهی ممکن است کسی قدرت تخیل قوی،توهم قوی،قدرت تجسیمی قوی داشته باشد.
نقاش قوی،نویسنده زبردست،گوینده ماهر،نوازنده ماهر،همه اینها باشد،اما آنچه که از دست و کار او میریزد یا از زبان او شنیده میشود،مایهای جز از مرحله خیال و وهم ندارد.آن تخیلات است که ریزش میکند و این شخص مینگارد؛گاهی هم ممکن است دهها صفحه چیز بنگارد،همهاش مهمل.بنوازد،اما همهاش مهمل.مبدأ و آن اتاق فرمانش خیال است یا وهم است.از وهم و خیال کاری ساخته نیست،فقط میتواند کوکان را یا بزرگسالان را راضی کند.اما اینکه دست کسی را بگیرد و از تپه ماهورهای خیال و وهم بالا ببرد به قله عقل و اوج عقل برساند،آن هنر را ندارد.این هنر اسلامی نیست.پس آن قسم اول،اصلا هنر نبود،این قسم دوم،هنر است اما هنر اسلامی نیست.قسم سوم که هنر اسلامی است آن است که انسان در قله،مطالب را مستدل بفهمد،یعنی مثل یک حکیم بتواند برهان اقامه کند.
مثل یک متکلم بتواند دلیل اقامه کند بر حقانیت مطلب؛در جهانبینی الهی،او صاحب فتواست.میتواند ثابت کند توحید الهی را،نقش خدا را در جهان،سهم وحی و نبوت و رسالت و فرشتهها و اینها را میتواند با برهان تبیین کند و چون عقل او عقل هنرمند است و عقل خشک نیست،به امامت و رهبری و مدیریت دستگاه درون میپردازد.قوه وهم را تعدیل میکند،نه تعطیل!وهم هم از بهترین نعمتهای خداست،چه اینکه قوه خیال هم بهترین نعمتهای خداست.این نعمتها را اگر کسی حقشناسی کند،آنگاه لذت میبرد.اینها را تعدیل میکند بدون تعطیل.وهم را که عهدهدار ادراک مفاهیم جزئی است،تعدیل میکند،نه تطعیل!خیال را که عهدهدار صورتگری و صورتپردازی است،نه مفهوم،آنرا تعدیل میکنند،نه تعطیل.قوه متخیله را هم که میاندار این صحنه است، تعدیل میکند نه تطعیل!
چون ما یک وهم داریم که مفاهیم جزئی را ادراک میکند،مثل هنر اسلامی آن است که آن هنرمند همواره یک نماز جماعتی به امامت عقل برگزار کند،همه تکبیره الاحرام را ببندند و در پیروی عقل،رکوع و سجود داشته باشند!آنگاه خیال او میشود خیال منزه،وهم او میشود وهم منزه،متخیله او که در وسط هست،میشود منزه!
دوستی زید با عمر،دشمنی فلان با فلان...این مفهوم دوستی و دشمنی یا مفهوم صدر و ذیل یا مفهوم کینه و علاقه،این مفاهیم را قوه واهمه درک میکند،اما اینصورت را که مثلا یک جایی رفتیم، آن باغ،آن خانه،آن محفل،آن صحنه،همه اینها وقتی ما از اینجا رفتیم در این محفظه میماند،نگهبان اینها قوه خیال است.قوه خیال نگهبان صورت است،نه مفهوم،قوه واهمه نگهبان مفهوم است نه صورت!غیر از قوه خیال و قوه واهمه،یک نیروی متخیلهای در این هسته مرکزی هست که الی ما شاء ا... فعال ما یشاء است.این آن است که مواد خام میگیرد،حالا یا از عقل میگیرد یا از حس،قوه متخیله این وسط نشسته یک بخشی از مفهوم را میگیرد یک بخشی از قوه خیال میگیرد و میسازد!
این هم از نعمتهای خداست.همه شعرا که توانستهاند تشبیهات خوب داشته باشند،کار قوه متخیله است،کار قوه خیال نیست.قوه خیال مخزن است،نه صنعتگرا!هرچه از بیرون آمد این حفظ میکند.اما این مواد خام را بگیرد و دوخت و دوز بکند،کار قوه متخیله است.این هم از بهترین نعمتهای خداست.اگر آن عقل هنرمند بود و حکیمانه اینها را راهنمایی کرد،این قوه متخیله را هم مثل قوه واهمه و قوه خیال تعدیل میکند،نه تعطیل!
آنگاه یک نماز جماعتی در شبستان جان او به امامت عقل خوانده میشود!عقل خوب میفهمد.واهمه،معانی جزئیه را به امامت عقل تکبیر میبندد،قوه متخیله هم به امامت عقل صورتگری میکند،قوه خیال هم به رهبری عقل نگهبانی میکند.خیال یک نگهبان خوبی است. میراث فرهنگی را خوب حفظ میکند،کم و زیاد نمیکند و در درون او یک سلسله نماز جماعتهایی برپا میشود.یک اقتدایی یک امامتی یک امتی،عادلانه!آنوقت یکچنین شخصی اگر بخواهد بنگارد،حرفش پیام دارد،اگر بخواهد سخن بگوید،حرفش پیام دارد،بخواهد بهصورت فیلم و تئاتر و نمایش خودنمایی کند،بگردد یا بگرداند،پیام دارد!این نشستن او،حرف زدن او،دیدن او آموزنده است.بعضیها را شما میبینید وقتی بهطور عادی با او برخورد کردید،چیزی از او یاد نگرفتید،اما بعضیها هستند که وقتی برخورد کردید،طرز حرف زدن آنها،نشستن تأسیس چنین مجمع و تشکیل چنین محفلی اینرا به فال نیک بگیرید، ان شاء ا... هم حفظش کنید و هم گسترشش بدهید.اعضاء وابسته،پیوسته و عناوین دیگری که بالاخره میتوانند شما را یاری کنند،شما را یاری کنند، شما از فکر آنها استفاده کنید،یا آنها که میخواهند فرصتها و فراغتهایشان را در چنین محفلی بگذرانند،از آنها استفاده کنید.
همگان در یک سطح نیستند،اما پذیرش اصول ارزشی تقریبا در بین خیلی از آدمها مشترک است.تحجیر نکنید.سنگچین نکنید و دور خود را سیم خاردار نکشید،نگویید همینها بیایند و لاغیر.وابستگانی داشته باشید،پیوستگانی داشته باشید،گروه اول و دومی داشته باشید برابر آن درجات تعلقشان به این اصول ارزشی.
تشکلهای اسلامی در نهان و نهاد بسیاری از عزیزان راه دارند،بنابرانی خیلیها میتوانند در جمع شما حضور داشته باشند.اگر جزء اعضاء مرکزی نبودند، وابسته باشند،اگر نتوانستند در تمام محفلها حضور پیدا کنند لا اقل هر وقتیکه فرصت پیدا کردند سری به این محفل بزنند،مغتنم است.این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه،اساسنامه شما،برای شما روی خطوط کلی باشد که منزه از افراط و تفریط بشاد.همان هسته مرکزی«اخلاق و دین»کافی است.آن افراطها سودمند نیست،همانطور که تفریطها زیانبار است.البته وقتی کسی در هسته مرکزی زندگی کرد،«تا سر رود به سر رود تا پا به پا بپوید»خودش ممکن است با سرعت حرکت کند.این،راهی است باز، مزاحم هیچکس نیست،هیچکس هم در این راه مزاحم او نیست. در آن هسته مرکزی که قدم برداریم،اینجاست که هیچ تصادفی نیست؛ آنها،برخورد آنها،قدمبهقدم معلم است. سرّش این است که این در درون خود همیشه نماز جماعت میخواند، یعنی تمام نیروهای او وضو گرفتهاند و طاهر شدهاند به امامت عقل نماز میخوانند.خیالپرداز هم نیست و چیزهایی هم نمیخواند که این استعدادها را اشباع کند.بالاخره استعداد درک ما و استعداد ضبط ما محدود است،ما اگر چیزهای غیر مستدل،غیر علمی،فقط بافتههای خیال،بافتههای وهم،اینها را دادیم به این دستگاه،دیگر پر میشود.
بزرگانی مثل مرحوم بو علی سینا و امثال ذلک،اینها گفتهاند ما قصه اصلا نمیخوانیم،چرا؟برای اینکه قصهای که از وهم نشئت گرفته،نه از عقل تنزل کرده باشد،غیر سودمند است.الان ما ده صفحه کتاب خواندیم،این را در ذهن سپردیم،ذهن هم که دیگر قدرتش نامتناهی نیست،خسته میشود،ما با یک سلسله غذاهای غیر سودمند و بلکه زیانبار آنرا پر کردهایم.
آن وقت آنکسیکه عادت کرده حرفهای غیر مستدل بشنود،حرفهای غیر برهانی هم میگوید.لذا گفتهاند،حرف را تا آدم نتواند برهانی کند، نه بگوید و نه بشنود!
هنر اسلامی آن است که آن هنرمند همواره یک نماز جماعتی به امامت عقل برگزار کند، همه تکبیره الاحرام را ببندند و در پیروی عقل،رکوع و سجود داشته باشند!آنگاه خیال او میشود خیال منزه،و هم منزه،متخیله او که در وسط هست، میشود منزه! آنگاه از آن عاقله هیچ مزاحمی هم نیست.کسی از آن طرف نمیآید،چون کسانی که این راه را میروند انبیاء و اولیاء هستند که عقبگرد ندارند.این طرف هم در کس بخواهد برود،راه به اندازه آسمان و زمین باز است.لذا فرمودند.هم سرعت بگیرید و هم سبقت!«فاستبقوا الخیرات». منتها انسان وقتی سرعت گرفت و از دیگران جلو زد.به آن قله رسید،از آن به بعد تازه،مسئولیت امامت شروع میشود،که باید امام دیگران شود. «و اجعلنا للمتقین اماما»پس سرعت هست بعدش سبقت هست،سبقت که شد بعدش دریافت مسئولیت است.«و اجعلنا للمتقین اماما»در قرآن کریم فرموئد حالا که سریع حرکت کردید،در فضایل و اصول ارزشی از دیگران جلو زدید و بر دیگران سابق شدید،به فکر بازماندگان و افتادگانی که در راه مانده و به مقصد نرسیدهاند باشید.
بنابراین،عمده،تشخیص آن هسته مرکزی صراط مستقیم است. اینجاست که گفتهاند«خیر الامور واسطها»بعد وقتی معلوم شد که راه راست کدام است.آنگاه هرچه سریعتر،بهتر،هرچه با سبقت بیشتر، بهتر!هرچه مسئولیتپذیری به امامت،بهتر،یک وقت هست به انسان میگویند تند نرو،برای اینکه در تشخیص راه ممکن است اشتباه کند یک وقت میگویند حالا که معلوم شد،راه این است،هرچه تندتر،بهتر،یک «خیر الامور!واسطها»داریم که برای تشخیص راه است؛یک«خیر الامور اکثرها»و«اوفرها»و«اشدها»داریم که بعد از تشخیص راه است.منتهی در بخشهای معرفتی و اصول ارشی!که در تمام موارد بر بدن فشار نیاید. که آن راه را روح میرود،نه تن.
به واهمه و متخیله و قوه خیال تنزل میکند؛دستور میرسد،از امت که به اعضاء و جوارح رسید؛ این نوشتههای او،گفتههای او، نواختههای او، ساختههای او، پرداختههای او و امثال اینها همهشان پیام دارد!آنگاه هم نوسان استفاده میکند و تا مرحله خیال میرود؛منتها خیالی که جزء امت عقل است و هم مخاطبان حکیم و متکلم صاحبنظر و بلکه صاحب بصر!آنها هم میتوانند بشنوند و به همراه این بالا بروند،آنچه که از عقل آمده است،مخاطب را عاقل میکند.
«از رحمت آمدند و به رحمت روند باز»
این میشود هنر اسلامی!
مطلب چهارم آن است(که درک این مطلب ممکن است برنامههای درازمدت بخواهد،مقدور همه نباشد).انسان دو راه دارد،یا خودش باید این موارد اولیه را که مواد الهامی است از متون الهی استنباط کند،یا گوش بدهد به حرف کسی که عمری در این راه کار کرده است.
بالاخره یا خودمان باید این اصول اساسی و ارزشی دین را بدانیم،یا گوش بدهیم به حرف کسانی که نظیر امام،علامه طباطبایی(رضوان اللّه علیهما)که عمری در این جهت کار کردهاند!آنگاه میشود هنر اسلامی! بعد مخاطب را در همین راهی که خود هنرمند آمده،میبرد.
آن صحنهای که پیام نداشته باشد یک لاشه نمایشی است و لاشه، بدبوست!خب،آنهایی که اهل آن شامه هستند،بو میکشند،میبینند که این سریال،بدبوست،این جشنواره بدبوست،این نمایش بدبوست،آن یکی معطر است،خوشبوست،چون پیام دارد،با یک اخلاصی تهیه شده است، با یک صفایی تهیه شده است،با یک هدایتی تأمین شده است.
بخش پایانی عرضم آن است که هنرمندان به بعضی از امور مبتلایند، چه اینکه دیگران هم به امور دیگر مبتلایند.هرکس را در این عالم به بعضی از امور مبتلا میکنند،مبتلا یعنی ممتحن،یعنی میآزمایند. برای اینکه هنرمندان عزیز از این ابتلا یعنی امتحان الهی پیروزمندانه به درآیند،به یک چیزی سعی بکنند دل ببندند و محبوبشان باشد که هم جاذبهاش بیشتر است،هم ماندگار است،هم معطر!این داستان لیلی و مجنون را خیلیها به نظم و نثر،به فارسی و عربی ذکر کردهاند، چون جزء بهترین داستانهای عشقبازی است.نظامی گنجوی،قصه لیلی و مجنون را که بازگو میکند،میگوید:لیلی در آخر عمرش بیمار شد،مادرش به عنوان وصی بر بالینش حاضر شد.او به مادرش گفت:وصیت مرا به مجنون برسان،به او بگو اگر خواستی عاشق شوی و مهر بورزی،به کسی علاقه پیدا کن که با یک تب از پا در نیاید،با یک بیماری همه جمالش نریزد!«آنکه نمرده است و نمیرد خداست» اگر چنانچه انسان این راه را طی بکند،نه خود را مفت از دست میدهد و نه چیزهای مفت به دست آورده را تعقیب میکند.به چیزی دل میبندد که او را به خودش جذب میکند.عمده آن است که ما این زمام دل را به چه کسی بسپاریم!هرگز یک کسی که به دنبال شاهد و شمع حرکت میکند،لذت یک عارف را نمیبرد. آنچه را که ما میفهمیم سایه چیزی است که عرفا مییابند و آنچه را هم که عرفا مییابند عکس رخ اوست که جلوه کرده است.
«این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد»
حالا اگر یک پریوشی کنار استخری بگذرد،گوشهای از عکس او در این استخر شفاف بیفتد،یک کسی که این عکس را ببیند،چقدر لذت میبرد؟فاصله این،با خود او چقدر است؟آن بزرگان،نظیر حافظ و امثال حافظ گفتهاند:
«این همه عکس و می و رنگ مخالف که نمود»تازه«یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد»حالا خود او چقدر لذیذ باشد؛در فرازهای دعای ماه مبارک رمضان مشخص است که«اللهم انی اسئلک من جمالک با جمله و کل جمالک جمیل،اللهم انی اسئلک بجمالک کله».
این در پایان دعای عرفه حضرت سید الشهداء(سلام ا... علیه)هم هست که خدایا...«ما وجد من فقدک و ما فقد من وجدک»کسی که تو را نیافت چه گیر او آمد و کسی که تو را یافت چه گم کرده است؟ خب،برای اینکه به دام آن شاهد و شمع و مسائل دیگر نیفتیم،چارهای نداریم.حالا دین را هم یا از راه چشمه بودن یا از راه کانال له چشمه باز کردن،یافته باشیم،بههرحال باید به یک سمتی حرکت کنیم که برای ما جاذبه داشته باشد!آنگاه مصون میمانیم،وگرنه این دوران نشاط، یک پاییز زودرسی دارد و این پاییز زودرس به آن نشاط کاذب خاتمه میگیرد،و دردش و افسوسش برای همیشه میماند!
منبع: مجله سوره، اردیبهشت 1384، شماره 16، صص39 الی 41
اي مالك