آرامش

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و ..

بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

شرف

جانی بزرگ، صاحب ثروت و مقام حکومتی، برای تعویض گریم صورتش، اتاق رو ترک کرد

عکاس که بهت زده به نویسنده محبوبش خیره شده بود به سمتش رفت. خم شد و در حالی که داشت یقه لباس نویسنده رو مرتب میکرد آهسته و با لحن ملامتگری زیر گوشش گفت....

چرا حاضر شدی باهاش عکس تبلیغاتی بگیری؟

نویسنده که از ابتدا حواسش به دگرگونی و ناآرامی احوال عکاس بود، بدون مکث جواب داد
چرا حاضر شدی براش عکس تبلیغاتی بگیری؟

عکاس قد راست کرد. بعد چند لحظه سکوت، با همدلی بیشتری گفت: هیچوقت هیچکس نخاهد فهمید که من برای اون کار میکنم، حتی اگه بفهمن هم کسی اهمیت نمیده. نویسنده با لبخند جواب داد: پس دست کم من دارم شرافتمندانه بهای امتیازاتی رو که به دست میارم، میپردازم

جانی بزرگ پیروزمندانه به اتاق برگشت و عکاس بهت زده به پشت دوربین

بزرگترین افتخار

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند

شایعه

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و...

سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری.

فرازی از وصیت‌نامه شهید حمید غفوری

ای مردم شهید پرور! امروز ميشود شناخت كه چه كسى مسلم ابن عقيل را بدست عبيدا... سپرد و چه كسى او را پناه داد. امروز ميتوان به عين اليقين حبيب ابن مظاهر را با آنكس كه در زير پوشش تاريكى شب عاشورا، حسين (ع) را تنها مي گذارد تشخيص داد و امروز مي توان خود را در همه صحنه هاى پيامبر و اميرالمومنين و ائمه معصومين سلام ا... عليهم اجمعين حاضر كرد و جواب آن همه سئوالات را گرفت چرا كه انسان بر نفس خودش بيناست. از همه شما التماس دعا دارم.

فرازی از وصیت‌نامه شهید حمید غفوری

زود قضاوت نکنید!

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

 مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

دارد؟  زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

دارید ...وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

به خیریه شما کمک کنم؟

باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟

گنجشک و آتش

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...

آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

پاسخ جالب آسیابان به زاهد

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
 
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
 
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

عدالت و لطف خدا

عدالت و لطف خدا
زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .


هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...

در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

من اینجا مسافرم

من اینجا مسافرم
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...


زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.

مراحل 7 گانه عرفان ایرانی که ریشه در آئین کهن میترائیزم باستانی دارد

" عطار " عبوراز مراحل مختلف تذکیه و رسیدن به خلوص را هفت " وادی " می داند.
از " مولانا " که خود اسوه ی عرفان و خلوص است نقل می کنند:

 

گفت ما را هفت وادی در ره است  

                 چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس  

                نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور  

             چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر 

            کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار   

            وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

              پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک    

          پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا   

         بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت    

              گر بود یک قطره قلزم گرددت" هفت شهر*عشق* را عطار گشت
ما هنور اندر خم یک کوچه ایم "

 

عطار را عقیده بر این است که، برای پاک باختگی، و حلول در عمق عرفان و رهائی از تعلقات،

هفت وادی را باید وادی به وادی بگذری و در هر مرحله اشراف کامل راتحصیل کنی.

 و برای وصول به حقیقت بایستی   گام نهی در هر وادی از طریق کشف و

شهود و اشراق، توشه معنوی لازم را بیاندوزی.

 

وچنین است وادی های هفتگانه:

طلب – عشق – معرفت – استغنا – توحید – حیرت – فقر –

 

ابتدای راه وادی

 " طلب "

 است

 

چون  فرو  آئی به  وادی  طلب
پیشت  آید هر  زمانی صد تَعَب
صد  بلا  در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود

 

و چنانچه بتوانی سالک مصمم این وادی باشی و آن را با همه " تَعَب "، بپیمائی،

 

 وارد وادی

" عشق "

 می شوی

 

بعد  از  این    وادی  عشق  آید  پدید
غرق  آتش  شد   کسی  کانجا  رسید
کس  در  این  وادی  بجز  آتش مباد
وانکه آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق  آن باشد  که  چون   آتش بود
گرم رو، سوزنده  و، سر کش   بود

 

وانگاه که چون پروانه سوختی، و توانستی که تبدیل به شور و شوق و آتش شوی،

می توانی گام به

 

وادی سوم به وادی

 " معرفت "

بگذاری

 

بعد از آن،  بی فایدت پیش  نظر
معرفت  را  وادی  بی پا و سر
هیچ کس نبود که در این جایگاه
مختلف  گردد، ز  بسیاری  راه

 

و اینک در آستانه وادی

 " استغنا "  

قرار گرفته ایم

 

بعد   از  آن  وادی  استغنا   بود
کی در او دعوی و کی معنا بود
می جهد ازبی نیازی صرصری
می زند بر هم به یکد م کشوری

 

در اینجاست که به یگانگی می رسی و می توانی

 رهروی وادی

 " توحید "

بشوی

 

بعد  از  آن  وادی  توحید  آیدت
منزل    تجرید و    تفرید  آیدت
روی ها چون زین بیابان برکنند
جمله را از یک گریبان بر کنند

 

با گام گذاری به وادی ششم که

 " حیرت "

 است،

 

 در حقیقت به وادی آزمایش وارد می شوی.
"  حیرت " مر حله ایست بسیار صعب و سهمگین، و آن را تحمل کردن

 د وصد من استخوان می خواهد.

 

بعد  از  آن  وادی  حیرت آیدت
کار  دایم  درد  و حسرت آیدت
هر نفس اینجا چو تیغی با شدت
هر  دمی  اینجا  دریغی باشدت

 

و آنگاه که به اوج رهائی، خلوص و اوج بی تعلقی برسی و بتوانی وادی حیرت را

 از سر بگذرانی به وادی آخر 

 

 به وادی هفتم ، به مرحله ی

 " فقر و فنا "

می رسی

 

 در این وادی، از جهان مادی جدا می شوی، و همچون یک اثیر

 در نسیم بیهوشی غرق می گردی....

 

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی  بود  اینجا  سخن گفتن روا
عین ا ین  وادی  فراموشی بود
گنگی، و کری،  و بیهوشی بود

شعر

در سمت توام
دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند ...
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...
کاش من همه بودم
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...
کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

محمد صالح علاء

زلزله گندمان را لرزاند

با سلام زلزله ای در ساعت ۱۵*۴۱/۲۳ ثانیه مورخه ۰۶/۱۱/۹۱ به مقیاس ۴/۷ چهار و هفت دهم ریشتر گندمان و روستاهای اطراف ان را لرزاند و تا کنون اطلاع دقیقی در دست نیست

آزمون استخدامي شركت ملي نفت اسفند ماه برگزار مي شود


معاون توسعه منابع انساني و مديريت وزير نفت با بيان اين كه برگزاري آزمون استخدامي شركت ملي نفت ايران در سال‌جاري به تاخير افتاده است، از برگزاري اين آزمون در اسفند ماه خبر داد.

 به گزارش سايت معاونت توسعه منابع انساني و مديريت، دكتر كريم سلحشور دليل تاخير در برگزاري اين آزمون را بررسي آزمون‌‌هاي استخدامي دوره‌هاي گذشته و رفع نواقص و كاستي‌ آنها اعلام كرد.

وي يادآور شد: پيش تر مجوز استخدام 2 هزار و 676 نفر براي شركت در آزمون سال 91 از وزير نفت گرفته شده‌ است.

سلحشور پيش‌تر گفته بود كه آزمون استخدامي امسال با هماهنگي و نظارت معاونت توسعه منابع انساني برگزار مي‌شود، ضمن اين كه داوطلبان مورد نظر از طريق دانش آموختگان گروه "الف" دانشگاه صنعت نفت، دانش‌ آموختگان ممتاز دانشگاه‌‌ها و فراخوان عمومي انتخاب مي‌شوند.

به گفته او اين افراد در مقاطع كارداني، كارشناسي، كارشناسي ارشد، دكتري و در گروه‌هاي شغلي مورد نياز جذب صنعت مي‌شوند.

دل خسته_فریدون مشیری

در دل خسته ام چه میگذرد

این چه شوریست باز در دل من

باز از جان من چه میخواهند

برگهای سپید دفتر من

من به ویرانه های این دل چون بوم

روزگاریست های و هوی دارم

ناله ای دردناک و روح گداز

بر سر گور آرزو,دارم

این خطوط سیاه سر در گم

دل من, روح من,روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شیره ی جان ناتوان من است

سوز آهم اثر نمی بخشد

دفتری را چرا سیاه کنم

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خودنگاه کنم

بس کن این سیاه کاری,بس

گرچه دل ناله میکند:((بس نیست))

برگهای سفید دفتر من از شمارو سیاه تر کس نیست!!