برنامۀ "مطالعات آزاد" که اروپائيان " Liberal Studies " مي گويند ،  برنامه اي است که هدف آن آشنايي کلي با فرهنگ جهاني است . اين مطالعات به مدرکي و جوازي ختم نمي شود ، اما اگر شخص با علاقه اين برنامه را دنبال کند ، مي تواند در يک برنامه پنج ساله آهسته آهسته با قله هاي بلند انديشه و ذوق انساني آشنا شود و از شراب حکمت و زيبايي چنان سر خوش و مست شود که ديگر مستي ها را از ياد ببرد. مقصود از ديگر مستي ها بخصوص مستي هاي اهريمني چون مستي جاه و مقام و قدرت و مستي کبر و غرور و به تعبير حافظ مستي زهد و ريا است که در صحبت بزرگاني چون افلاطون و ارسطو و کانت و دکارت و مولانا و سعدي و گوته و امرسن و امثال آنها مي توان از آن مستي ها به هوش آمد  و مي بينيم که اين مستي ها پيوسته و بخصوص امروزه جهان را پر از عربده هاي هول انگيز و جنگهاي جهان سوز کرده است .

ما در اين برنامه مي کوشيم که جوانان و همه علاقمندان  را در حضور بزرگان جهان که پادشاهان حقيقي عالمند ببريم و از کتابهاي ايشان ، سخنان روحبخش و مستي آفرين به گوش همگان برسانيم .

پيش از عرضه طرح مطالعاتي مناسب است به چند نکته مهم اشاره کنيم :

نخست آنکه مطالعه کتابهاي بزرگ جهان براي آشنا شدن با  نقطه هاي اوج انديشه و ذوق انسان در طول تاريخ است و ضرورتي ندارد که خواننده با همه انديشه ها و نگرش هاي مندرج در اين کتاب ها موافق باشد . مطالعه اين کتابها بطور کلي مايه رشد انديشه و گسترش دايره ذوق و فهم است و گاه تضادهاي فکري بين کتابها يا حتي تناقضات ظاهري در يک کتاب واحد ، انگيزه تفکر بيشتر و مايه بينش هاي تازه مي شود . دوم آنکه بسياري از کتابهاي بزرگ جهان که به زباني غير از فارسي نوشته شده است هنوز ترجمه مطمئن و رسا و معتبري به فارسي ندارد و طبيعتا در اين برنامه ريزي مطالعاتي ناچاريم بيشتر بر کتابهايي تکيه کنيم که اصل آنها به زبان فارسي است و يا کتابهايي که ترجمه نسبتا خوبي از آنها در دست است . بنابراين طرح پيشنهادي خود را در دو بخش فرهنگ ايراني و غير ايراني عرضه مي کنيم.

·        هر ايراني با فرهنگ و اهل مطالعه زيبنده است که با کتابهاي زير از فرهنگ پارسي کم و بيش آشنايي حاصل کند بلکه مناسب است که آنها را چون کتابهاي بالاي سر پيوسته در کنار خود داشته باشد و هر شب يا صبح نگاهي به برخي از آنها بيفکند و از اين خرمنهاي متعالي ذوق و انديشه بهره گيرد .

1- کليات سعـــــــدي : مجموعه ميراث گرانبهاي سعدي در يک جلد با عنوان کليات سعدي مکرر به طبع رسيده است . بيشتر نسخه ها به تصحيح شادروان فروغي است که کمال تلاش خود را در تهذيب نسخه بجاي آورده است اما کليات سعدي هنوز در انتظار يک تصحيح کامل انتقادي و ذوقي است.                       

اين ديوان به ترتيب مشتمل است بر کتاب گلستان که شاهکار نثرروان و شيرين و زيبا و آهنگين زبان پارسي آکنده از داستانهاي حکمت آموز و طنز آميز.

دوم کتاب بوستان که يک منظومه بلند اخلاقي و عرفاني است وبر وزن شاهنامه فردوسي سروده شده و نقطه کمال فصاحت شعري وحماسه معنوي است.

باقي کتاب راغير از گلستان و بوستان مي توان يک بخش دانست که مشتمل بر غزليات و قصايد ، ترجيعات و رباعيات و ديگر اقسام شعر است.

نگارنده مجموعه  آثار سعدي را در 365 قطعه گزيده از گلستان وبوستان و غزليات و قصايد خلاصه کرده و راه خوانندگان و بخصوص جوانان را که ممکن است حوصله مطالعه تمام کتاب را نداشته باشند هموار کرده ام .نام اين گزيده " در صحبت سعدي " است و مشتاقان سخن سعدي مي توانند هر روز يک قطعه کوتاه يا بلند از قله هاي بلندترين سخن سعدي بخوانند و ظرف يک سال با همه اطوار سخن سعدي آشنا شوند.

در پيشگفتار کتاب مذکور، رسالت سعدي و جهاني بودن سخن او آمده است . همچنين در پايان کتاب فرهنگ کوتاهي از لغات و اصطلاحات و تعبيرات شاعرانه سعدي را عرضه کرده ايم تا مشکلات احتمالي خواننده با مراجعه به آن برطرف شود . در اين گزيده اصل را بر نسخه شادروان فروغي نهاديم اما با بهره گيري از نسخه بدلهاي طبع فروغي و نسخه هاي چاپي قديمي تر اصلاحاتي در جهت حفظ اصالت کلام سعدي انجام داده ايم .

سعدي يک شخصيت بزرگ جهاني است و هر که با او آشنا شود نيز شخصيتي جهاني يا به اصطلاح غربيان "global"  پيدا مي کند و از محدوديت هاي فکري و اعتقادي تا حد امکان رهايي مي يابد . مهمترين پيام سعدي سه بيت زير است که در  گلستان باب اول حکايت دهم  آمده است،  مي توان گفت که اين سه بيت به حقيقت  اساس اعلاميه سازمان ملل است پيش از تشکيل آن :

 بني آدم اعضاي يک پيکرند

که در آفرينش ز يک گوهرند

چو عضوي بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت ديگران بي غمي

نشايد که نامت نهند آدمي

علاقمندان به مطالعه گسترده تر مي توانند از دو کتاب شرح گلستان و شرح بوستان به قلم محمد خزائلي يا غلامحسين يوسفي مراجعه کنند.

غزليات و قصايد سعدي نيز در کتاب هاي متعدد مورد بحث و تحقيق قرار گرفته که مي توان از طريق شبکه رايانه اي آنها را يافت و تهيه کرد ، علاوه بر اينکه متن آثار سعدي در " منزلگاه مجازي " گنجور همراه با ده ها شاعر ديگر آمده است .

درباره شرح حال سعدي و معرفي کلي آثار او کتاب " زبان خوش سعدي" به قلم استاد زرين کوب قابل مطالعه است.

2-  آثار مولانا جلال الين بلخي يا رومي ( به اعتبار تولدش که در بلخ بوده و وفاتش که در ارض روم يا ترکيه در شهر قونيه رخ داده است):آنچه از مولانا به نظم ونثر در جهان باقي مانده همه مقبول طبع و محبوب دلهاي اهل ذوق و حال و معرفت و حکمت است. نگارنده خود از پنج سالگي در محضر پدر مستمعِ  مثنوي مولانا بودم و نخستين آشنايي من با ميراث مکتوب پارسي با کتاب" مثنوي الاطفال" بود که پدر بر من مي خواند و داستان شيرين طوطي و بازرگان نخستين و شيرين ترين قصه اي است که در دروان کودکي براي من حکايت شده است.

آثار مولانا در سه بخش بطور جداگانه عرضه شده است. اول مثنوي که حدود بيست و پنج هزار بيت است در 6 دفتر و نقطه اوج تعالي فکري و ذوق و بينش عرفاني و اخلاقي  مولانا است . دوم ديوان شمس که آکنده از شور عشق و رقص و وجد و پايکوبي است و مشتمل بر حدود 3هزار قطعه شعر از غزل و ترجيع و قصيده و رباعي است.

سوم کتاب مستطاب " فيه ما فيه" است که مجموعه سخنان حکمت آموز  مولاناست و مي توان آن را مقالات مولانا ناميد. عبارت "فيه ما فيه " يعني " در آن است آنچه در آن است " و اين عنوان اشاره به عظمت مطالب کتاب دارد که  به پذيرفتن نام خاص سر فرود نمي آورد. هر که خواهد بداند بايد متن کتاب را بخواند .

نگارنده براي مولانا نيز مانند سعدي يک برنامه مطالعاتي تنظيم کرده است با عنوان 365 روز در صحبت مولانا که هر سه کتاب  بزرگ مولانا در نقطه هاي اوج در آن حضور دارند و علاقمندان مي توانند از اين کتاب که گزيده کليات آثار مولاناست  هر روز قطعه اي بخوانند و طي يک سال با مولانا آشنايي حاصل کنند و انس گيرند و اگر کساني بخصوص مشتاق مطالعه مقالات مولانا باشند مطالعه کتاب گزيده فيه ما فيه را که  شامل 114 قطعه از مقالات مولاناست پيشنهاد مي کنم ، البته کتاب 365 روز با مولانا شامل يکصد قطعه از فيه ما فيه نيز هست که نيمي از آن با آنچه در گزيده فيه ما فيه آمده متفاوت است . 

براي کساني که مايلند مستقيم با متن مثنوي يا متن کامل غزليات و فيه ما فيه بطور تخصصي آشنا شوند نيز کتابهاي بسيار نوشته شده است، از جمله ده جلد کتاب" شرح مثنوي شريف" را که سه جلد اول آن به قلم استاد بديع الزمان فروزانفر و بقيه به قلم استاد سيد جعفر شهيدي است مي توان در بازار کتاب به آساني يافت و براي کساني که مايلند با مباني کلي انديشه مولانا از ديدگاه فلسفي و کلامي آشنا شوند کتاب دو جلدي "مولوي چه مي گويد" اثر استاد جلال همايي را پيشنهاد مي کنم و همچنين در اين  زمينه مي توان براي تحقيق به کتابهاي  استاد فقيد دکتر عبد الحسين زرين کوب  از جمله سه کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" و "سرّ ني " و " بحر در کوزه " بهره گرفت .

در مورد ديوان شمس يکي از بهترين نسخه ها همان است که توسط استاد فروزانفر تصحيح و تدوين شده است و بهتر از آن نسخه اي است که اخيرأ با تصحيح و حواشي آقاي توفيق سبحاني به طبع رسيده است  .

و بهترين نسخه مثنوي به نظر نگارنده همان نسخه کلاله خاور است، هر چند که در اين دوره اخير بيشتر محققان نسخه قونيه را معتبر تر از همه دانسته اند . امتياز نسخه کلاله خاور اين است که شامل همه ابيات نسخه قونيه هست و هر کجا ابيات اضافه در آن نسخه آمده با نشان ستاره مشخص شده و در موارد بسيار روشن است آن ابيات حذف شده بخشي از سخن مولاناست . نسخه کلاله خاور همچنين داراي فهرست شرح لغات و کشف الابيات است و نيز توضيحات عرفاني کوتاه در ذيل اکثر صفحات آمده است نسخه نيکلسن به تصحيح شرق شناس بزرگ معاصر پروفسور رينولد نيکلسن که در آن از نسخه قونيه نيز بهره گرفته شده است نسخه معتبري است الا آنکه بسياري غلطهاي آشکار دارد و بسياري ابيات اصيل مولانا از آن افتاده است .

اما بهترين نسخه فيه مافيه همان است که با تصحيح و مقدمه و توضيح استاد بديع الزمان فروزانفر مکرر به طبع رسيده و نسخه گزيده نگارنده نيز بر اساس همان نسخه با مختصر اصلاحات و تغييرات است .

3-فردوسي :حکيم ابوالقاسم فردوسي بزرگترين حماسه سراي پارسي گو و آفريننده يکي از شاهکارهاي حماسه سرايي جهان به نام " شاهنامه " است که در کنار " اُديسه و ايلياد " دو حماسه معروف يوناني اثر هومر و"مهاباهاراتا"و"رامايانا" دو حماسۀ باستاني هند و ساير حماسه هاي بزرگ جهان قرار دارد و به نظر منقدان داخلي و خارجي  اگر شاهنامه از ديگر حماسه هاي جهان   برتر نباشد از هيچ يک از آنها کمتر نيست و ضمنأ تنها حماسه اي است از يک قوم وملت که تا امروز به همان زبان اصلي براي آن قوم به سادگي قابل مطالعه است . حماسه هاي ديگر جهان براي مردم اين روزگار بايد به زبان روز ترجمه شود . نگارنده در پيش گفتار کوتاهي که در معرفي شاهنامه براي تقويم شاهنامه ( سال 1385) نگاشته ام در بند آخر رسالت سه گانه فردوسي را در اين کتاب به اختصار چنين آورده ام :

فردوسي افزون بر اين که "چراغ  فروزان خرد " را در پيش پاي آدميان نهاد و اهريمن تاريکي را بدان دور کرده و افزون بر اين که " چراغ فرهنگ اهورايي" ايران باستان و آيين هاي ديرينه اين مرز و بوم را که از ديدگاه انديشه بر بنياد يگانه پرستي و جاودانگي جان نهاده شده و در جايگاه رفتارها و پيوندها بر پايه پندار نيک ، گفتار نيک و کردار نيک استوار است ، روشن نگاه داشته همچنين " چراغ زبان پارسي " را که مي رفت در توفان هاي سهمگين روزگار يکسره خاموش گردد ، چنان فروغي پايدار بخشيده که تا زبان و فرهنگ در جهان هست ، زبان و فرهنگ پارسي نيز زنده خواهد بود و شاهنامۀ فرزانۀ طوس هر دم آن را جان تازه خواهد بخشيد و شگفتا از اين نامۀ نامور، و اين آتش يگانه پارسي که به يک فروغ ، سه چراغِ خرد و فرهنگ و زبان را روشن کرده و خود بر جاودانگي خويش گواهي داده است :

بسي رنج بردم در اين سال سي

عجم زنده کردم بدين پارسي

بناهاي آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پي افکندم از نظم کاخي بلند

که از باد و باران نيابد گزند

جهان کرده ام از سخن چون بهشت

از اين بيش تخم سخن کس نکشت

نميرم از اين پس که من زنده ام

که تخم سخن را پراکنده ام

هر آنکس که دارد هش و راي و دين

پس از مرگ بر من کند آفرين

مطالعه شاهنامه براي همۀ ايرانيان از جوانان و ميانسالان و کهنسالان مي تواند در تنهايي سرچشمۀ لذت ودر جمع سرمايۀ سخن و در  عمل چراغ هدايت باشد. از اين رو ما همگان را به  شاهنامه خواني به عنوان يک رسم مستمر در خانواده و يا در گروه هاي دوستانه توصيه مي کنيم .

البته شاهنامه کتاب عظيمي است مشتمل بر پنجاه هزار بيت و صدها حکايت و هزاران حکمت، از اين رو از ديرباز بعضي از استادان ادب به تلخيص شاهنامه پرداخته اند تا بخصوص جوانان در حجم کمتري بتوانند با شاهنامه آشنا شوند و نيز دربارۀ بعضي از داستانهاي مهم شاهنامه ، چون " رستم و اسفنديار " ، " رستم و سهراب " ، " داستان سياوش" و " هفت خوان رستم "و امثال آن به طور جداگانه کتاب نوشته اند . از جمله استاد محمد جعفر محجوب سي داستان مهم شاهنامه را در يک مجموعه با عنوان "آفرين فردوسي"به بازار ادب عرضه کرده اند و همچنين کتاب"مقدمه اي بر داستان رستم و اسفنديار" و کتاب "سوگ سياوش" از استاد شاهرخ مسکوب وآثار متعدد دکتر محمد علي اسلامي ندوشن مانند مرگ و زندگي پهلوانان در شاهنامه و داستان "رستم و اسفنديار" و غيره همه براي مطالعه سودمند است . همچنين داستانهاي ديگر فردوسي چون " بيژن و منيژه " ، " زال و رودابه " ،داستان "دوازده رخ" و داستان " ضحّاک و جمشيد " عمومأ با معرفي و مقدمه هاي مناسب در بازار کتاب يافت مي شود .

نگارنده در کنار کتابهاي " در صحبت مولانا " و "  365 روز با سعدي " ، همچنين کتاب " در صحبت فردوسي " را که مشتمل بر 365 قطعه از شاهنامه فردوسي است را در دست تهيه دارد و اميد است که در همان مجموعه انتشارات سخن به زودي به دست علا قمندان برسد.

4-عطار نيشابوري از پيشروان مکتب عرفان است و به کثرت آثار شهرت دارد. در ميان آثار منظوم او بهترين اثر همان منطق الطير يا هفت شهر عشق است که نگارنده گزيده اي از آن را با پيشگفتار بلندي که حدود صد صفحه است و توضيح لغات و تعبيرات توسط انتشارات علمي و فرهنگي به  طبع رسانده است و گمان دارم براي آشنايي عمومي با همه آثار عطار همان کتاب بسنده است .در آن مقدمه به معرفي تذکرة الاوليا که مهمترين اثر عطار به نثر زيباي پارسي است پرداخته ام و نکاتي را در شيوه نگاه به اين کتاب خاطرنشان کرده ام .

متن کامل منطق الطير و متن کامل چند مثنوي ديگر از عطار به قلم استاد شفيعي کدکني با مقدمه هاي محققانه و توضيحات فراوان و سودمند توسط انتشارات  سخن به طبع رسيده است .

يکي از بهترين کتابها درباره عطار کتاب " شرح آثار و احوال شيخ فريد الدين عطار" به قلم بديع الزمان فروزانفر است . استاد فروزانفر در اين کتاب به  تفصيل به تلخيص همه آثار منظوم عطار پرداخته و داستانها و حکمتهاي هر منظومه را بدست داده است. اخيرأ نسخه اي از متن کامل تذکره الاوليا با تصحيح پرفسور نيکلسن توسط انتشارت هرمس با کيفيت مرغوب به طبع رسيده که متن کامل کتاب  استاد فروزانفر در 400 صفحه در آخر آن آمده است .

از کتابهاي سودمند ديگر درباره عطار کتابي است موسوم به "پير نيشابور"به قلم عبدالمحمد آيتي که در آن نيز مجموعه اي از داستانهاي کوتاه و بلند عطار در منظومه هاي متعدد او مانند منطق الطير ، اسرار نامه ، الهي نامه و مصيبت نامه و غيره گردآوري شده است .

مجموعه رباعيات زيباي عطار نيز با عنوان مختار نامه با معرفي و شرح و توضيحات استاد شفيعي کدکني به طبع رسيده است.

·         اينگونه معرفي هاي کوتاه از آثار جاويدان ادب فارسي و آثار ماندگار نويسندگان بزرگ شرق و غرب در اين منزلگاه مجازي ادامه خواهد داشت و پيش از آنکه علاقمندان کتابهاي معرفي شدۀ فوق را تهيه وبه طور کامل مطالعه نمايند به تدريج به ايشان عرضه خواهد شد.



تاريخ : شنبه 29 مهر1391 | 10:27 | نویسنده : روح الله منصوری ودخترم نگار |

فرمودند: ((با عقيده كامل زياد صلوات فرستادن ((أ للّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ)).

خود آيت الله بهجت در جايى نقش معرفت حق را در رفع رذايل اخلاقى مهم دانسته و مى فرمايد:((همه رذايل اخلاقى ، از ضعف در معرفت خداوند متعال پديد مى آيند، و آنها را اُنسِ به اُنسْ گيرنده اُنْس گيرندگان در عبادت ، دفع و رفع مى نمايد. اگر انسان دريابد كه خداوند متعال هميشه و در همه حال از هر زيبايى زيباتر است ، از اُنس به او هرگز جدا نخواهد شد.))
همچنين در جاى ديگر از ايشان سؤ ال شد: براى دورى از ريا چه بايد كرد؟
فرمودند: ((با عقيده كامل اكثار حوقله (بسيار لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّه ) گفتن )). (95)
و همچنين سؤ ال شد: جهت علاج غرور، چه راهى را توصيه مى فرماييد؟
مرقوم فرمودند: ((بسمه تعالى ، اكثار ((حَوْقَله )) علاج غرور است .))(96)
همچنين پرسيده شد: اين جانب به وسواس مبتلا هستم ، لطفاً جهت برطرف شدن آن مرا راهنمايى فرماييد.
مرقوم فرمودند: ((اكثار تهليل ،(97) علاج وسواس ‍ است )).(98)
20 - ارزش فكر و انديشه
آقاى خسرو شاهى مى گويد: ((ايشان خيلى تاءكيد مى كردند بر كنترل زبان و مى فرمودند: بايد زبان را كنترل كنيم و بيست و چهار ساعت فكر و يك ساعت صحبت كنيم ، يعنى بيست و چهار ساعت بايد تاءمل و انديشه داشته باشيم و يك ساعت صحبت كنيم ، بلكه شايد يك ساعت هم زياد باشد.))
21 - جايگاه علم و دانش
هم او مى گويد: ((ايشان يك بار در مسير حركت خود از منزل به طرف حرم به طلاّبى كه در خدمتشان حاضر بودند فرمودند: اين چه نعمتى است كه خداوند شما را در اين مسير طلب علم قرار داده است . علم ، نعمت بزرگى است . سپس مقايسه اى بين علم و مال دنيا انجام دادند و فرمودند: علم و مال دنيا اين تفاوت را با هم دارند كه بايد از مال دنيا محافظت كنيد، اما علم شما را محافظت مى كند؛ فرق ديگر اينكه مال را اگر انفاقش بكنيم كم مى شود اما علم را هر چه انفاق كنيم رو به افزايش خواهد بود.
و بدين وسيله طلبه ها را براى تحصيل علم تشويق مى كردند.))
22 - وظايف طلاّب
باز هم او مى گويد: ((ايشان در مقام ترغيب به تعليم و تعلّم و تشويق طلاّب مبتدى به اين امر تاءكيد مى كردند كه تعليم و تعلّم و درس و بحث را به هيچ وجه ترك نكنيد و مى فرمودند: ((آنچه در ابتداى تحصيل بايد مراعات شود انجام واجبات كما هو حقّه و پرهيز از محرّمات است .))
امّا با طلاّبى كه مقدارى از مسير راه را پيموده و سطح علمى نسبتاً بالايى داشتند به گونه ديگرى سخن مى گفتند.
خاطرم هست يك بار ايشان هنگامى كه براى اقامه نماز جماعت از منزل به مسجد تشريف مى بردند، خطاب به بنده فرمودند: ((طلاّب ابتدا ((مقدّمات )) را شروع مى كنند و بعد ((مَعالم )) و ((مُغنى )) را مى خوانند، بعد به چه چيزى مى رسند؟ گفتم : لمعه . فرمودند ثُمَّ ماذا؟: (بعد چه چيز؟) گفتم : مكاسب . فرمودند: ((ثُمَّ ماذا؟)) عرض كردم : كفايه . فرمودند: ((ثُمَّ ماذا؟)) عرض كردم : درس خارج . فرمودند: ((ثُمَّ ماذا؟)) عرض كردم : مقام اجتهاد. فرمودند: ((ثُمَّ ماذا؟))
و اين درس بزرگ و نصيحت مهمّى بود كه با يك كلمه ((ثُمَّ ماذا؟)) افاده فرمودند و معلوم مى شد كه علم را مطلوب بالاصالة نمى دانند، بلكه آن را وسيله اى براى قرب الى الله مى دانند. و اين يك نكته هشدار دهنده و بيدار كننده اى بود كه به طلاّبى كه نسبتاً سطحشان بالاتر بود بيان مى فرمودند.))
23 - بى اعتبارى دنيا
همچنين هم او مى گويد: ((آيت الله بهجت مى فرمودند: دنيا يك مسافرخانه بزرگى است اصلا نمى دانيم چه كسى مى آيد؟ چه كسى مى رود؟
يعنى ايشان دنيا را مانند يك پل و معبر مى دانستند.))
24 - اهميت دادن به معنويات
باز حجة الاسلام والمسلمين خسروشاهى مى گويد: ((آيت الله بهجت مى فرمودند: اگر آن مقدارى كه بشر به جسمش اهميت مى دهد به روحش اهميّت مى داد، ديگر هيچ غم و غصه اى نداشت . متاءسفانه بشر هر چيزى را كه براى جسمش مفيد است تهيه مى كند و دنبالش مى رود.
به عنوان مثال براى تحصيل غذايى كه براى جسمش مفيد است نزد پزشك مى رود و از او درباره غذاهاى مفيد سؤ ال مى كند، ولى آيا دنبال چيزهايى كه براى روحش مفيد است مى رود؟ كه بداند چه چيزى براى روح مفيد است ؟
خلاصه ، اگر بشر آن قدر كه براى ماديات تلاش مى كند براى معنويات تلاش مى كرد غصّه اى نداشت . در هر صورت بايد دنبال اين باشيم كه چه چيزى براى روحمان مفيد است . به عنوان مثال مستحبّات براى روح انسان خيلى مؤ ثّر و مفيد است بايد در انجام آنها هم تلاش كنيم .))
25 - اعتدال در خوف و رجاء
باز هم او مى گويد: ((روزى از آيت الله بهجت درباره خوف و رجاء كه علماى اخلاق خيلى روى آن تاءكيد كرده اند سؤ ال كردم .
فرمودند: خوف و رجائى مطلوب است كه در حدّ اعتدال باشد، و اگر خارج از حد اعتدال باشد، مفيد نيست ؛ زيرا خوف غيرمعتدل باعث ياءس و نوميدى از رحمت حق و رجاى غيرمعتدل باعث تجرّى مى شود.
و نيز اين روايت را از ايشان شنيدم كه مى فرمودند: از رسول الله صلّى اللّه عليه و آله وايت شده است كه ((أَلْمُؤْمِنُ بَيْنَ خَوْفَيْنَ: خَوْفِ ما مَضى ، وَ خَوْفِ مابَقِىَ.))(99)
- مؤ من همواره دو گونه بيم و هراس دارد: خوف از گذشته ، و هراس از آينده .
يعنى بايد از قصور يا تقصيرى كه در گذشته از ما سر زده بترسيم ، و در اين فكر باشيم كه دوباره مرتكب آن اشتباه و لغزش ‍ نشويم .))
26 - اعتماد به مولا
باز مى گويد: ((آيت الله بهجت مى فرمودند: اگر ما به مقدارى كه طفل صغير به پدر و مادرش اعتماد دارد به مولاى خودمان اعتماد داشته باشيم ، كار درست مى شود.
27 - عمل به معلومات
همچنين مى گويد: ((آيت الله بهجت مى فرمودند: اگر مردم به آنچه كه مى دانند عمل كنند كار درست مى شود، يعنى اگر واجبات را انجام دهند و محرّمات را ترك كنند و مستحبّات را حتى الامكان انجام دهند، كار درست مى شود.))
28 - محبت اكمل ، دافع شرور
شخصى از محضر حضرت آيت الله العظمى بهجت پرسيد: چندى است كه اسير محبّت به شخصى شده ام و عنان از كفم ربوده شده ، چه كنم ؟
ايشان مرقوم فرمودند: ((عاقل ، به اكمل و اجمل و انفع و ادوم محبت پيدا مى كند، و ترجيح مى دهد محبت او را بر محبت غير؛[علاوه ] با اينكه محبتِ اكمل ، دافعِ شرور و بليات است ، به خلاف محبّت غير.))(100)
29 - فضيلت نماز
از آيت الله بهجت تقاضا شد: مستدعى است جمله كوتاه و رسايى درباره نماز مرقوم فرماييد كه نصب العين ما قرار گيرد.
ايشان مرقوم فرمودند: ((بسمه تعالى ، از بيانات عاليه در فضيلت نماز در مرتبه عُليا كلام معروف از معصوم عليه السّلام است ((أَلصَّلوةُ مِعْراجُ الْمُؤْمِنِ))(101) براى كسانى كه يقين به صدق اين بيان نمايند، و ادامه دهند طلب اين مقام عالى را، و از يقينيّات خارج نشوند.))(102)
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
العبد محمد تقى البهجة
حجة الاسلام والمسلمين فقهى مى گويد:
روزى آيت الله بهجت فرمودند: اگر كسى مقيّد باشد نمازها را اول وقت بخواند به جايى كه بايد برسد، مى رسد.
30 - راه قرب به خداوند
شخصى از محضر ايشان پرسيد: اين جانب تصميم دارم كه به خداوند قرب پيدا كنم و سير سلوك داشته باشم ، راه آن چيست ؟
ايشان مرقوم فرمودند: بسمه تعالى ، چنانچه طالب ، صادق باشد، ((ترك معصيت )) كافى و وافى است براى تمام عمر، اگر چه هزار سال باشد.
در جاى ديگر نيز شخصى سؤ ال كرد: اين جانب تصميم دارم كه قربِ الهى پيدا كنم ، لطفاً مرا راهنمايى فرماييد آيا اين كار نياز به استاد دارد؟
ايشان مرقوم فرمودند: ((بسمه تعالى ، استاد علم است ، و معلّم واسطه است ، عمل به معلومات بنماييد و معلومات را زير پا نگذاريد، كافى است ؛[كه ]: ((مَنْ عَمِلَ بما عَلِمَ، وَرَّثَهُ اللّهُ عِلْمَ ما لا يَعْلَم ))(103)
- هر كس به آنچه كه مى داند عمل كند، خداوند آنچه را كه نمى داند به او مى آموزد.
(وَالَّذينَ جاهَدُوا فينا، لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا)(104)
- و كسانى كه در [راه خشنودى ] ما تلاش كنند، مسلّماً به راههاى خود رهنمون خواهيم شد.
اگر ديديد نشد، بدانيد نكرده ايد. [و نيز] ساعتى در شبانه روز مخصوص علوم دينيّه بنماييد.))
باز سؤ ال شد ((آيا در سير به سوى خداوند، بايد استاد داشت ؟ و با فرض نبودن استاد چاره چيست ؟))
مرقوم فرمودند: ((بسمه تعالى ، استاد تو علم توست ، به آنچه مى دانى عمل كن ، آنچه را نمى دانى كفايت مى شود.))
از ايشان درباره اُنس به خداوند سؤ ال شد كه : خواهشمندم بفرماييد چطور مى توان بهتر به خداوند و ائمه اطهارعليهم السّلام انس گرفت ؟
فرمودند: ((با طاعت خداى تعالى و رسول صلّى اللّه عليه و آله و ائمه عليه السّلام و ترك معصيت در اعتقاد و عمل .))(105)
31 - طريقه تهذيب نفس
در جايى از ايشان درخواست شده كه : بعضى از طلاب در لبنان به ما مراجعه كرده و از ما تقاضاى مواعظ اخلاقى و ارشادِ در اين زمينه مى نمايند، و نيز از طريق تهذيب نفس سؤ ال مى نمايند، به همين خاطر خواهشمنديم كه در اين زمينه ما را راهنمايى بفرماييد.
ايشان فرمودند: ((از بزرگترين چيزهايى كه در اين مطلب نافع است آن است كه هر روز به افرادى كه براى درس نزد شما حاضر مى شوند، يك روايت از روايات اخلاق شرعى از جهاد نفس از باب جهاد [كتاب ] ((وسايل ))، و باب ((آداب العشرة )) از [كتاب ] حجّ ((وسايل )) را متذكر شويد، البتّه با تدبّر و تاءمّل و بنا گذاردن بر عمل به آنچه بر آن علم پيدا مى كنيد.))(106)
حضرت آيت الله بهجت طىّ توصيه اى ديگر در اين باره فرموده اند: ((هر كس هر روز يك حديث از ابواب جهاد با نفس كتاب ((وسائل الشيعه )) را مطالعه نمايد و در واضحات آن فكر كند و همانند دارو كه انسان ميل مى كند شربت معارف آن را بنوشد و به آن عمل كند، بعد از يك سال خواهد فهميد كه تغيير كرده است )).(107)
32 - زهد حقيقى
از محضر ايشان پرسيده شد: زهد حقيقى چيست ؟ و چگونه زاهد حقيقى باشيم ؟
فرمودند: ((زهد آن است كه مالكِ نَفْس خودت باشى ، و در فعل و ترك مراقب اذن خداى متعال باشى )).(108)
33 - راه تقويت رابطه خود با اهل بيت عليهم السّلام خصوصاً امام زمان (عج )
همچنين پرسيده شد: چگونه رابطه خويش را با اهل بيت عليهم السّلام مخصوصاً صاحب العصر(عج ) تقويت كنيم ؟
فرمود: ((اطاعت و فرمانبردارى از خداوند بعد از شناخت او، موجب محبّت به او تعالى مى شود، و [همچنين موجب ] محبت كسانى كه خداوند آنها را دوست دارد، مى شود، كه عبارتند از انبياء و اوصياء، كه محبوبترين ايشان به خداوند حضرت محمد و آل او - عليه و عليهم السلام - مى باشند، و نزديكترين ايشان به ما صاحب العصر - عجّل الله فرجه - مى باشد.))(109)
34 - راه خداشناسى
و نيز سؤ ال شد: راه خداشناسى چيست ؟ اگر ممكن است راهنمايى بفرماييد. فرمودند: ((راه خداشناسى خودشناسى است ، مى دانيم خود، خود را نساخته ايم و نمى توانيم [بسازيم ]، ديگرى اگر مثل ما است خود را و ما را نساخته و نمى تواند بسازد؛ پس قادرِ مطلق ما را آفريده ، و او خداست ، [و] راه قربش ((شكرِ مُنْعِم )) به طاعت اوست ، و مشقّت آن ابتدايى است . چندى نمى گذرد براى طالبين قرب او از هر حلاوتى شيرين تر است .))(110)
35 - عدم حرمت بوسيدن پا
از حضرت آيت الله بهجت سؤ ال شد: ((پا بوسيدن حرام است يا خير؟ فرمودند: ((نه خير اشكال ندارد، آنچه اشكال دارد سجده براى غير خداست .))(111)
36 - جايگاه دعا
ايشان براى دعا جايگاه بلندى قائل است و معتقد است بايد دعا در همه شؤ ون زندگى ما حاكم باشد.
استاد هادوى مى گويد:
((روزى دخترم مريض بود خدمت ايشان رسيدم و از آقا خواستم براى او دعا كند. آقا فرمودند: شما خودت اين دعا را هر روز سه بار بخوان . آن دعا اين بود: ((اَللّهُمَّ اشْفِها بِشِفائِكَ، وداوِها بِدَوَائِكَ، وَ عافِها بِعافِيَتِكَ.))
خدايا، اين دختر را به شفاى خود شفا ده ، و به دواى خود درمان بخش ، و به عافيت خود، تندرست گردان .))
بعد از بار سوم بگو: ((بِالاْمِامِ الْكاظِمِعليه السّلام فَاِنَّها اَمَتُكَ وَ بِنْتُ عَبْدِكَ.))
- به حقّ امام كاظم عليه السّلام كه او بنده تو و دختر بنده توست .
بخش هشتم : درسهايى از محضر حضرت آيت الله العظمى بهجت
در اين فصل ، به پاى درس حضرت آيت الله العظمى بهجت مى نشينيم ، و از بيانات و ارشاداتى كه در فرصتهاى مناسب در اختيار برخى از شيفتگان معارف ناب گذاشته اند بهره مى گيريم :
1 - مقام و منزلت اهل بيت عليهم السّلام و ارزش مداحى و دوستى آن بزرگواران و گريهبر آنان
آيت الله بهجت در ديدار عدّه اى از مداحان اهل بيت عليهم السّلام ا ايشان بياناتى پيرامون مقام و منزلت ائمه اطهارعليهم السّلام و ارزش مدّاحى و ولايت اهل بيت عليهم السّلام فرموده اند كه توسط نگارنده از نوار پياده شده و به خدمت خوانندگان عرضه مى گردد:
((آقايانى كه به شغل مدّاحىِ اهل بيت مبتلا هستند و به ذكر فضايل و مصائب آن بزرگواران مى پردازند، بايد بدانند كه در چه موقعيّتى هستند و چه چيزى را دارند انجام مى دهند و براى چه دارند اين كار را مى كنند.
بايد بدانند همان مودّت ذِى الْقُربى كه در قرآن است پياده مى كنند، خواه ذكر فضايل اهل بيت عليهم السّلام باشد و يا ذكر مصايب آنان ، همه اجر رسالت را ادا كردن ، و مردم را بر قرآن تثبيت كردن است ؛ زيرا قرآن دارد ((إِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى ))(112)
اگر كسى بگويد ما قرآن را مى خواهيم ، ولى با اهل بيت كارى نداريم و ((حَسْبنُا كِتابُ اللّهِ))(113)
ما مى گوييم : آيا همان كتاب الله كه در آن (إِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى ) هست ، آن را مى گوييد؟ آيا مى شود گفت كارى به اهل بيت نداريم ؟
كتاب اللّهى كه در آن مى گويد: (أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ و أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى )(114) آن را مى گويى ؟ آيا اين بدون اكمال ، بدون ولايت اهل بيت مى شود؟
آن قرآن را مى گويى كه مى گويد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ...)(115)؟
بله ، اگر در قرآن شما اين آيه ها نباشد، ممكن است بگوييد ما قرآن را مى گيريم و در قرآن ما اينها نيست .
على هذا، بايد بدانيم كه يك واجب بزرگى بر دوش همه هست . معلّمين و مدّاحان بايد بفهمانند كه از محبّت اينها نبايد دست برداشت . همه چيز در محبّت است .
ما اگر خدا را دوست بداريم آيا ممكن است دوستانش را دوست نداشته باشيم ؟
آيا ممكن است اعمالى را كه او دوست دارد دوست نداشته باشيم ؟
آيا مى شود كسى دوست خدا باشد ولى دوستِ دوستان خدا نباشد؟ و اعمالى را كه خدا، دوست نداشته باشد، و اعمالى را كه خدا دشمن دارد دوست داشته باشد؟ آيا چنين چيزى مى شود؟
قهراً كسى كه گفته است ((حَسْبُنا كِتابُ اللّه و هيچ چيز ديگرى لازم نيست )) دروغ واضح و آشكار است ، مثل اينكه در روز بگويد: حالا شب است ، و در شب بگويد: حالا روز است .
كتاب الله كه پر است از ((كُونُوا مَعَ الصّادِقين ))(116)، كتاب الله كه صف متّقين و فاسقين را جدا نموده ببينيد فاسقين چه كسانى هستند و متّقين چه كسانى هستند. حالا آيا مى شود تفكيك و تبعيض كرد؟ اين مثل آن است كه كسى بگويد: ما نصف قرآن را قبول داريم و نصف ديگر را قبول نداريم ، كما اينكه يهود و نصارى سيصد سال قبل گفتند: لعن يهود و نصارى بايد از قرآن حذف شود. حتى غير از خداپرستى چيز ديگر در قرآن نبايد باشد. آيا واقعاً اگر قرآن را تنصيف كنيم قرآن است ؟ سپس بگوييم خداپرستى هم لازم نيست . بت پرستان هم بگويند خوب ما هم گناهى داريم هم صفايى داريم ، هم زنايى داريم ، هم مال مردم خورى داريم ، البته يك مطالبى هم ديگر قائلند كه مى گويند لازم نيست خدا يكى باشد بلكه اينها ((شُفَعائُنا عِنْدَاللّهُ))(117) هستند.
پس اگر بنا بر تبعيض باشد، اكثر مردم اصلا خداپرست نيستند بلكه بت پرستند. در صورتى كه دين خدا تبعيضى نيست ، يا بايد همه اش را بگيرى يا اينكه هيچ چيز را نگيرى .
يك مرد ناجورى هنگام مرگ به بچّه هاى خودش وصيت كرد: اى بچه ها! اينهايى كه شما را به خداپرستى و ديندارى دعوت مى كنند تا مى توانيد وجود خدا را انكار كنيد، وگرنه اگر مغلوب شويد و قبول كنيد كه خدايى هست ديگر از شر اينها راحت نمى شويد و بايد تابع اينها باشيد، اگر گفتند زن بايد از روى دست وضو بگيرد و مرد از پشت دست وضو بگيرد، نمى توانى مخالفت كنى .
در هر صورت بايد ببينيد مدّاحى چيست و مصيبت خوانى چيست گرياندن و گريستن چيست ؟ برخى آن قدر احمق هستند كه نمى فهمند اين اشك - كه طريقه تمام انبياعليهم السّلام بوده براى شوق لقاءالله و براى تحصيل رضوان الله - در مساءله دوستان خدا نيز از همين باب است ، و محبّت اينها هم - اگر در مصائب اينها اشك مى آورد و در شادى آنان شادمان ، و در حزن آنها محزون مى سازد - همينطور است .
دليل بسيار است . اوّل اينكه : همه انبياعليهم السّلام از خوف خدا بُكاء داشتند، آيا از شوق لقاى خدا بكاء نداشتند؟ انبياعليهم السّلام كارشان همين بوده . اگر كسى انبيا را قبول دارد، بايد بكاء و گريه را قبول داشته باشد.
و همچنين اين مساءله كه وارد شده است و نزد ما ثابت است و اين مطلب در اذن دخول سيد الشهداءعليه السّلام منصوص است كه :
((اءَأَدْخُلُ يا اللّهُ ؟ اءَأَدْخُلُ يا رَسُولُ اللّهِ؟))
- اى خدا، آيا وارد شوم ؟ اى پيامبر خدا آيا داخل شوم ؟
از اينها بايد استيذان بشود. اما كيست كه اين مطلب را بفهمد و عاقل باشد:
((فَإِنْ دَمَعَتْ عَيْنُكَ، فَتِلْكَ عَلامَةُ الاِْذْنِ))(118)
پس اگر چشمت اشك آلود شد، اين نشانه اذن و اجازه [از سوى خدا و رسول خدا] مى باشد.
اگر اشكى از چشم آمد علامت اين است كه به تو اذن داده اند. اين اشك چشم من به اعلى علييّن مربوط است ، اما احمقها مى گويند: نه اشك چشم - نعوذ بالله - خرافات است . در حالى كه اين اشك چشم به بالا مربوط است .
عمل اُمُّ داوود(119) آن قدر مفصّل است كه بعضيها از ظهر تا غروب نمى توانند تمام كنند. دستور است كه در آن سجده آخرى سعى بكن از چشمت اشكى بيايد، اگر اشك آمد علامت اين است كه دعاى تو مستجاب شد.
حالا يك عدّه اى مى گويند اين اشك هيچ كاره است ، در حالى كه اين اشك مربوط است به اعلى علييّن ، از آنجا استيذان مى كند و از آنجا استجابت دعا مى كند.
لذا كسانى كه حاجت مهمّى دارند بايد بدانند نمازها و عبادتهايى را كه براى حاجت ذكر شده انجام دهند، براى اينكه چون تثبيت بكنند يا تاءييد بكنند و به حاجت خودشان برسند، بايد ملتفت باشند كه بعد از طلب حاجت و دعا و نماز به سجده بروند و سعى كنند به اندازه بال مگسى تر بشود. اشك چشم علامت اين است كه مطلب تمام شد.
بله ، چيزى كه هست عينك ما درست صاف نيست ، ما نمى فهميم . چون فرض كنيد ما از خدا خانه مى خواهيم و خدا خانه اى كه ما مى خواهيم براى ما مصلحت نمى داند، حالا خدا چه كار مى كند آيا دعاى او را باطل مى كند؟ نه بلكه بالاتر از خانه به او مى دهد، به مَلَك مى فرمايد: ((چند سال عمر اين فرد را افزايش بده .)) در حالى كه اين بيچاره خيال مى كند در برابر اين همه زحمت كه كشيد اثرى از خانه و از دعاى خودش نديد و دعايش مستجاب نشد چون نمى داند كه بالاتر از استجابت اين دعا به او داده است اين را نمى فهمد. بايد به خدا حسن ظّن داشته باشيم ، و عينك بايد واسع و صاف باشد و كدورت نداشته باشد.))
2 - زيارت
حضرت آيت اللّه بهجت در ملاقات حضورى جمعى از ارادتمندان در آستان قدس رضوى عليه السّلام با ايشان ، بياناتى را پيرامون زيارت امام رضاعليه السّلام و كرامات آن حضرت ايراد فرمودند. اين رهنمودها توسّط حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج آقا سيد محمد صدرالا دبايى ، نماينده مؤ سسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى در استان قم در اختيار نگارنده قرار گرفت ، و با تصحيح يكى از نزديكان آيت الله بهجت به خدمت خوانندگان عرضه مى گردد:
((زيارت شما قلبى باشد. در موقع ورود اذن دخول بخواهيد، اگر حال داشتيد به حرم برويد. هنگامى كه از حضرت رضاعليه السّلام اذن دخول مى طلبيد و مى گوييد:
((أَأَدْخُلُ يا حُجَّةَ اللّهِ))(120)
- اى حجّت خدا، آيا وارد شوم ؟
به قلبتان مراجعه كنيد و ببينيد آيا تحوّلى در آن به وجود آمده و تغيير يافته است يا نه ؟ اگر تغيير حال در شما بود، حضرت عليه السّلام ه شما اجازه داده است . اذن دخول حضرت سيد الشهداءعليه السّلام ريه است ، اگر اشك آمد امام حسين عليه السّلام اذن دخول داده اند و وارد شويد.
اگر حال داشتيد به حرم وارد شويد. اگر هيچ تغييرى در دل شما بوجود نيامد و ديديد حالتان مساعد نيست ، بهتر است به كار مستحبّى ديگرى بپردازيد. سه روز روزه بگيريد و غسل كنيد و بعد به حرم برويد و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهيد.
زيارت امام رضاعليه السّلام از زيارت امام حسين عليه السّلام بالاتر است ، چرا كه بسيارى از مسلمانان به زيارت امام حسين عليه السّلام مى روند. ولى فقط شيعيانِاثنى عشرى به زيارت حضرت رضاعليه السّلام ى آيند.
بسيارى از حضرت رضاعليه السّلام سئوال كردند و خواستند و جواب شنيدند، در نجف ، در كربلا، در مشهد مقدس ، كسى مادرش را به كول مى گرفت و به حرم مى برد. چيزهاى عجيبى را مى ديد.
ملتفت باشيد! معتقد باشيد! شفا دادن الى ماشاء اللّه ! به تحقّق پيوسته . يكى از معاودين عراقى غدّه اى داشت و مى بايستى مورد عمل جراحى قرار مى گرفت . خطرناك بود، از آقا امام رضا خواست او را شفا بدهد، شب حضرت معصومه عليهاالسّلام را در خواب ديد كه به وى فرمود: ((غدّه خوب مى شود. احتياج به عمل ندارد))! ارتباط خواهر و برادر را ببينيد كه از برادر خواسته خواهر جوابش را داده است .
همه زيارتنامه ها مورد تاءييد هستند. زيارت جامعه كبيره را بخوانيد. زيارت امين اللّه مهمّ است . قلب شما بخواند. با زبان قلب خود بخوانيد. لازم نيست حوائج خود را در محضر امام عليه السّلام بشمريد. حضرت عليه السّلام مى دانند! مبالغه در دعاها نكنيد! زيارت قلبى باشد. امام رضاعليه السّلام به كسى فرمودند ((از بعضى گريه ها ناراحت هستم ))!
يكى از بزرگان مى گفت : من به دو چيز اميدوارم :
اوّلاً - قرآن را با كسالت نخوانده ام . برخلاف بعضى كه قرآن را آنچنان مى خوانند كه گويى شاهنامه مى خوانند. قرآن كريم موجودى است شبيه عترت .
ثانياً - در مجلس عزادارى حضرت سيدالشهداءعليه السّلام گريه كرده ام .
حضرت آيت اللّه العظمى بروجردى رحمه اللّه مبتلا به درد چشم شدند، فرمودند: ((در روز عاشورا مقدارى از گِلِ پيشانى عزادارى امام حسين عليه السّلام ا بر چشمان خود ماليدم ، ديگر در عمرم مبتلا به درد چشم نشدم و از عينك هم استفاده نكردم !)).
پس از حادثه بمب گذارى در حرم مطهّر حضرت رضاعليه السّلام حضرت به خواب كسى آمدند، سؤ ال شد ((در آن زمان شما كجا بوديد؟)) فرمودند: ((كربلا بودم )) اين جمله دو معنى دارد:
معنى اول اينكه حضرت رضاعليه السّلام آن روز به كربلا رفته بودند.
معنى دوم يعنى اين حادثه در كربلا هم تكرار شده است . دشمنان به صحن امام حسين عليه السّلام ريختند و ضريح را خراب كردند و در آن جا آتش روشن كردند!
كسى وارد حرم حضرت رضاعليه السّلام شد، متوجّه شد سيدى نورانى در جلوى او مشغول خواندن زيارتنامه مى باشد، نزديك او شد و متوجه شد كه ايشان اسامى معصومين - سلام اللّه عليهم - را يك يك با سلام ذكر مى فرمايند. هنگامى كه به نام مبارك امام زمان - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - رسيدند سكوت كردند! آن كس ‍ متوجه شد كه آن سيد بزرگوار خود مولايمان امام زمان - سلام اللّه عليه و ارواحنا له الفداء - مى باشد.
در همين حرم حضرت رضاعليه السّلام چه كراماتى مشاهده شده است . كسى در رؤ يا ديد كه به حرم حضرت رضاعليه السّلام مشرف شده و متوجه شد كه گنبد حرم شكافته شد و حضرت عيسى و حضرت مريم عليهماالسّلام از آنجا وارد حرم شدند. تختى گذاشتند و آن دو بر آن نشستند و حضرت رضاعليه السّلام را زيارت كردند.
روز بعد آن كس در بيدارى به حرم مشرف گرديد. ناگهان متوجه شد حرم كاملاً خلوت مى باشد! حضرت عيسى و حضرت مريم عليهماالسّلام ز گنبد وارد حرم شدند و و بر تختى نشستند و حضرت رضاعليه السّلام ا زيارت كردند. زيارت نامه مى خواندند. همين زيارت نامه معمولى را مى خواندند! پس از خواندن زيارتنامه از همان بالاى گنبد برگشتند. دوباره وضع عادى شد و قيل و قال شروع گرديد. حال آيا حضرت رضاعليه السّلام وفات كرده است ؟
حرف آخر اينكه : عمل كنيم به هر چه مى دانيم . احتياط كنيم در آنچه خوب نمى دانيم . با عصاى احتياط حركت كنيم .))
3 - سفارشاتى به خانواده شهدا
بسم الله الرّحمن الرّحيم
همه بايد بدانند كه از عمليّات آنچه كه برايشان باقى مى ماند، توجّه به همانها داشته باشند، و به آنچه كه فانى مى شود توجّه نداشته باشند.
اعمال صالحه ، طاعات الهيّه ، [و] آنچه كه مقرِّب به سوى خدا است ، با آدم مى ماند، و آدم اينها را از اينجا تا روز قيامت تا ما بعدالقيامة ، هر جا كه هست ، با خودش مى برد.
اعمال صالحه انسان ، اعمال باقيه انسان ، فانى نمى شود. [همه بايد] بدانند كه طاعات ، عبادات [و] مقرِّبات ، اينها يك چيزى نيست كه به واسطه اينكه اين اتاق [يعنى دنيا] خراب شد آنها هم از بين بروند، [و اگر] اين بدن از روح منفصل شد آنها هم بروند، آنها باقى و ثابت هستند، بلكه يك صورت معنويّه اى در آنجا از اينها، براى هر فرد فرد، ظاهر خواهد شد.
مبادا غفلت كنيد! آنهايى كه شهيد شدند، آنهايى كه شهيد داده اند، در راه خدا رفته اند و در راه خدا بوده اند، و خدا مى داند چه تاجى به سر اينها - بالفعل - گذاشته شده ؛ ولو بعضى ها نمى بينند مگر بعد از اينكه از اين نشاءت بروند.
بعضى هم كه اهل كمالند، شايد در همين جا ببينند كه فلان بر سرش تاج است ، فلان بر سرش تاج نيست !!
مقصود [اينكه ] شهادتِ نزديكانِ انسان خودش يك كرامتى از خداست .
شهادت - اگر حسابش را بكنيم - موجب مسرّت است ، نه موجب حزن ؛ اين حزنى كه در انسان پيدا مى شود، به خاطر اين است كه آن (شهيد) رفت آن اتاق و ما مانديم اين اتاق ، ديگر فكر اين را نمى كنيم كه او حالش از حال ما بهتر است ؛ ما ناراحتى داريم ، او راحت است . فكر اين را نمى كنيم كه الان چه [چيزهايى ] خدا براى او قرار داده ، و ما معلوم نيست چه جورى برويم ؟ آيا با ايمان مى رويم ، يا نه ؟ او با ايمان رفت و آن هم اين جور، شهيد رفت .
بايد بفهميم كه شهادت ، از موجباتِ سعادت است ، هر فردى را بالا مى برد، پايين نمى آورد.
و اين خانه يك خانه اى است كه جاى ماندن نيست ؛ بايد در اينجا يك چيزهايى جمع كند براى جاى ديگر كه زندگى مى كند.
آن وقت آن چيزهايى كه جمع مى كند. آنجا بزرگى اش معلوم مى شود؛ آنجا معلوم مى شود كه اين ، كافى و وافى است ، اينجا معلوم نيست .
خدا مى داند يك صلواتى را كه انسان بفرستد و براى ميّتى هديه كند چه معنويّتى ، چه صورتى ، چه واقعيّتى براى همين يك صلوات است ، بايد به كمى و زيادى متوجّه نباشد، به كيفيّت اينها متوجّه باشد.
اگر براى خدا كسى انفاق كرد ولو يك [مقدار اندك ] پول باشد، و براى خدا انفاق نكرد، هزارها طلا و نقره باشد. اينها فانيات هستند و آنها باقيات هستند.
[انسان ] هر آنْ به آنْ ترقّى و رشد مى كند، محال است كه يك كار خيرى براى خدا بكند، مغفولٌ عنه باشد، ((لايَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَةٍ))(121) [و] ملائكه خبردار نشوند، كسى ننويسد، ضبط نكند.
[انسان ] بايد ملتفت باشد! هر خيرى و هر شرّى از هر كسى صادر شود، در آنجا آشكار است .
خدا مى داند چقدرها ناظر هست و بر اين وضعيّات مطّلع مى شوند!
خدا مى داند چه پاداشى براى اعمال - چه خير و چه شرّ - ثابت است و براى آدم مقرّر مى شود!
نبايد خيال كند كه مطلب ، مالِ كمى و زيادى است ، مال كيفيّت است ، براى خدا باشد، كم باشد؛ براى خدا نباشد زياد باشد.
و قهراً بايد نگاه بكند كه دفتر شرع چه مى گويد و اينجا كه هست ، چه كارى بايد بكند و چه كارى بايد نكند.
ما مهمان خدا هستيم ؛ در سفره او هستيم ، مى بيند ما را، مى داند ما چه كار مى كنيم ، مى داند كه ما خيال داريم چه كنيم ؛ بهتر از ما مى داند خيالات ما را. ما يك چيزهايى را خيال مى كنيم و خيال مى كنيم اين خيالات ما واقعيّت پيدا مى كند، و آن خيالات واقعيّت پيدا نمى كند، [و] خدا مى داند بر عكس است ؛ آنهايى را كه خيال مى كنيم واقعيّت پيدا مى كند، واقعيّت پيدا نمى كند، و آنهايى را كه خيال مى كنيم واقعيّت پيدا نمى كند، واقعيت پيدا مى كند، تا اين مقدار مطّلع است !
خدا كه مطّلع است ، معلوم [است ]، ملائكه اش ، رُسُلش ، همه جا در راست ، چپ ، اين طرف آن طرف ، همه جا هستند.
نمى شود از خدا مخفى كرد؛ خوب پس [حالا] كه نمى شود مخفى كرد و خدا مى بيند، مى داند و قادر هم هست ، يك چيزهاى را دوست دارد، يك چيزهايى را دوست ندارد و براى خودِ ماست ، والاّ براى او فرقى نمى كند؛ و اگر اين جور است ، آيا ما بيش از اين حاجت داريم كه همين قدر مطّلع باشيم كه ((خدا بر ظاهر ما و بر باطن ما مطّلع است ))؟
شيطان ملعون ، پيش حضرت يحيى عليه السّلام مجسّم شد؛ گفت : پنج نصيحت به تو مى كنم .
گفت : خوب بگو.
[شيطان ] اوّل يك كلمه حكمت خيلى خوبى گفت ؛ دوّم هم بسيار خوب ، سوّم آن هم بسيار خوب ؛ چهارم ، ديد آن هم بسيار خوب است .
[حضرت يحيئghl |hgs ugdi] گفت : ديگر برو! در پنجم كار خودت را مى كنى ، برو! پنجم را ديگر نمى خواهم ، لابُدّ در پنجم ، كارِ خودت را مى كنى و الاّ ابليس نيستى . ابليس داعى به شرّ است ؛ اينها همه مقدّمه بود براى اينكه آخرِ كار، كار خودش را انجام بدهد.
همچنين ملتفت باشيد! حياتِ فرنگى ها با جاسوس است ، تا به حال بر سر ما هر چيزى آورده اند، از جاسوسها آورده اند.
ملتفت باشيد! اطراف خودتان را نگاه كنيد، گاهى مى شود به چند واسطه ، به جاسوس مى رسند.
اينها يك فطانتى است كه خدا بايد اين زرنگى را بدهد كه آدم گول دروغ گوها را نخورد، آنقدر به آدم راست مى گويند تا اينكه دروغشان را بفروشند.
مى گويند: يك نفر ايتاليايى ، تاجر بود و اوّلْ كسى كه امتياز نفت ايران را گرفت همين (فردِ شخصى ) بود. چون تاجر و خيلى مهمّ بود، امتياز نفت ايران را به مبلغ خيلى گزافى خريد، و چون نصرانى بود اين را وقف كرد براى تبليغات دينى [تا] به اختيار پاپ باشد و تبليغات دين مسيح ، با عوايدِ اين نفت باشد. پيرمرد - به قول خودش - وقف كرده بود كه در راه خدا تبليغات شود!
فوائد نفت ، مدّتها در دستش [زمانى كه ] اوّلِ امرِ نفت ، كه ظاهراً شايد [در زمان ] سلطنت ((مظفّرالدّين شاه )) بوده است .
دولت انگليس فهميد كه اين [شخص ] امتياز را خريده و قباله اش ‍ پيش اين است ، آن وقت هم صحبت محضر، ثبت و اسناد و اين حرفها نبود؛ قباله شخصى عادى بود كه همه معاملات با او انجام مى شد.
انگليس ، يك نفر از خودشان را فرستاد كه ((برو رفيقِ اين پيرمردِ متدينِ به دين مسيح باش ، و انجام بده آنچه را كه اين [شخص ] با تو اُنس بگيرد!))
اين هم مدّتها با اين پيرمردى كه متديّن به دين مسيح بود، مشغول عبادت شد، با او شريك در عبادات و كليسا شد، به طورى كه [پيرمرد] ديگر خاطرش جمع شد كه رفيقش كه آدم خوب و متديّنى [است ]، شبانه روز مشغول عبادت است ؛ شايد از اين هم بيشتر عبادت مى كرد.
بالاخره ، تا آخر كار، فرصت را غنيمت شمرد و قباله را سرقت كرد، قباله نفت را از پيرمرد سرقت كرد و آورد تسليم دولت انگليس ‍ كرد. حالا آيا آن پيرمرد به اين زودى ملتفت شد كه اين را به چه كسى داده است ؟ بنده نمى دانم . همين قدر فهميد كه رفيقش رفت و قباله هم نيست ، مدّتى بيچاره از غصّه ، زندگى را گذراند و مدتى طول نكشيد كه از غصّه وفات كرد.
ملتفت باشيد! ملتفتِ ما هستند؛ كمااينكه ملائكه ، ملتفتِ خيالات ما هستند!! اين ملعونها ملتفت هستند كه بعد از چند سال چه خواهيم كرد، راهش را پيدا مى كنند، جاسوس مى گذارند، تمام خيالات و افكار انسان را به توسط او مى فهمند!
بايد ملتفت باشيد! ديگر چاره اى نيست الاّاينكه خودتان را به خدا بسپاريد و متوسّل شويد؛ يك دست شما قرآن و دست ديگر عترت باشد.
عترت ، معارفش در مثل ((نهج البلاغه )) است ؛ اعمالش در مثلِ ((صحيفه سجاديّه )) است ؛ اعمال تكليفى اش در مثل همين رساله هاى عمليّه است .
از اينها شما را خارج نكنند، بلكه امتياز ما - در مسلمين و غيرمسلمين - همين است كه دو اصلى داريم كه براى دنيا و آخرتمان نافع است . براى دنياى ما، هم اگر مريض شديم ، اگر بلايى بر سر ما آمد، به اينها كه متوسّل شديم ، براى ما فَرَج مى رسد.
اين امتياز در خصوص شيعه است ، در اهل سنّت اين مطلب نيست ، بلكه به علماى فقه اجازه نمى دهند كه در عقليّات دخالت بكنند. در عقليّات بايد ابوالحسن اشعرى يا معتزلى مرجع باشد. در شرعيّات بايد - مثلاً - ابوحنيفه ، شافعى و اينها مرجع باشد، تعجّب مى كنند كه شيعه چطور يك نفر را هم رئيس عقليّات و هم رئيس ‍ شرعيّات قائل است .
ائمّه ما هم در معارف و علوم عقليّه مرجعند و هم در امور شرعيّه و تكليفيه مرجعند. ديگر نمى دانند كه اين دو تا كه سهل است ، ائمّه غير اينها را هم دارند: توسّلات ، تحصّنات ، تحفّظات ؛ از اينها راه مناجات با خدا را، از اينها راه عبوديّت خدا و اعمال را [مى توانيم ياد بگيريم ]؛ بلكه مى توانيم به تبعيّت اينها، اوقات ما در طاعت خدا، مستغرق بشود [و] هر چه بكنيم از طاعت خارج نشويم .
مقصود [اينكه ] شما ملتفت باشيد. در اين عصر، گرگ فراوان است ، شما را مى خرند امّا بعد هم مى توانند يك غذاى مسمومى به شما بدهند، كار شما را تمام كنند، بعد از اينكه كار را از دست شما گرفتند، بعد از اينكه استخدام كردند، و هر چه ماهيانه [مبالغى ] كه انسان خوابش را هم نديده است ، به او بدهند.
ملتفت باشيد! شما را گمراه نكنند، از جادّه شما را بيرون نكنند، كه از دنيا و آخرت شما را محروم مى كنند. اگر ديدند بنده صادقِ قانعِ آنها هستيد؛ كه هستيد امّا به شرطى كه در راه اينها كشته شويد.
همين ديروز مگر نبود كه از بغداد، قشون گرفت براى لبنان كه برود به نفع نصارى و بر عليه مسلمين بجنگد؟ ((عبدالكريم قاسم )) براى همين كودتا كرد؛ گفت : ما مى رويم با مسلمانها مى جنگيم كه در لبنان حكومت را چرا به دست نصرانى نمى دهند؟ همين سبب شد كودتا كرد، دولت را به هم زد و يك دولت ديگرى تشكيل داد.
على اىّ حال ، تا اين حدّ اينها از شما طلب دارند كه شما فدايى اينها شويد.
در همين جنگ اخير نقل شد كه انگليس از خودش دوازده هزار كشته داد، بقيّه [را] همه از مستعمرات و هند و از جاهاى ديگر به جبهه آورد؛ امّا روسِ بى عقل (شوروى ) اقلِّ روايات گفتند: ((سى ميليون تلف داد.)) اين سى ميليون از خودش كشته داد، و او دوازده هزار از خودش كشته داد، باز هم اين احمق (شوروى ) با آنها در تقسيم شريك شد؛ تثليث قائل شدند؛ گفتند: منافع جنگ يك ثلثش مال آمريكا، يك ثلثش مال انگليس ، و يك ثلثش مال روس ، اين سى ميليون كشته داده است ، آمريكا اسلحه و پول داده ، انگليس هم با حيله بازى و رشوه فقط دوازده هزار كشته داده است ، شيطنتِ اينها با بى عقلى او با هم مى سازد! نتيجه اين جور شد.
آيا حاضريد از قرآن و عترت دست برداريد؟ آنها حاضر نيستند ازاينها دست برندارند.(122)
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
4 - رهنمودهايى به جوانان و نوجوانان
بسم الله الرحمن الرحيم
نوجوانها و جوانها بايد ملتفت باشند كه همچنانى كه خودشان در اين سنّ هستند و روز به روز به سنّ بالا مى روند، علم و ايمانشان هم بايد همين جور باشد، معلوماتشان از همان كلاس اوّلِ علوم دينيّه به بالا برود، ايمانشان ملازم با همين علمشان باشد.
بايد بدانيد اينكه ما مسلمانها، امتيازى از غيرمسلمانها نداريم الاّبه قرآن و عترت ، و الاّ ما هم مثل غيرمسلمانها مى شويم ، اگر ما قرآن نداشته باشيم ، مثل غيرمسلمانها هستيم ، اگر ما عترت را نداشته باشيم ، مثل مسلمانهايى كه اهل ايمان نيستند هستيم .
بايد ملتفت باشيم روز به روز در اين دو امر ترقّى بكنيم . همچنان كه سنِّ ما به بالا مى رود، معلومات ما هم در همين دو امر بالا برود. اين طرف ، آن طرف نرود و الاّ گم مى شود، [هر كس بايد توجّه داشته باشد] گمش نكنند؛ گمراهش نكنند؛ اين دو اصلِ اصيل را از اينها نتوانند بگيرند.
ما مى گوييم : اگر [مى گوييد] اسلام درست نيست [و] شما قرآن را قبول نداريد، [پس ] مثل قرآن بياوريد، يك سوره اى مثل قرآن بياوريد.
مى گويند: نه ، نمى توانيم بياوريم و نمى آوريم و مسلمان هم نمى شويم !
اين ادّعا و اين كلام جواب ندارد، براى اينكه مى گويند: ((ما مى دانيم و عمل نمى كنيم .))
همچنين كسانى كه صورتاً با قرآن هستند و با عترت نيستند، به اينها مى گوييم : كه اين آثار عترت ، اين فضائل عترت ، اين ادعيه اينها، اين احكام اينها، اين خُطَب اينها، اين رسائل اينها، اين ((نهج البلاغه ))، اين ((صحيفه سجّاديه ))، در مخالفين عترت مثل اينها را بياوريد اگر آورديد، ما دست برمى داريم .
اين علميّاتشان ، اين عمَليّاتشان ، اين ايمانشان ، اين كراماتشان اين معجزاتشان ، بايد بدانيم اين دو تا را از ما نگيرند.
مى دانيد چقدر پول به ما مى دهند اگر اينها را به آنها بدهيم ؟ خيلى مى دهند؛ لكن اين پول ارزش ندارد، فردا از راه غيرمستقيم همين پول را از ما مى گيرند و يك بلايى هم بر سر ما مى آورند. اينها به ما وفا نمى كنند؛ تا خودشان استفاده شان را از ما بگيرند، ديگر كار ما را مى سازند.
بالاخره بايد ملتفت باشيم قرآن را ياد بگيريم ، الفاظش را ياد بگيريم كه از غلط محفوظ باشد. آنچه را كه مى دانيد، قرائتش را تصحيح كنيم ، تجويدش را تصحيح كنيم ، در نمازمان صحيحُالقرائة باشيم .
و همچنين تفسيرهاى آسان و ساده را ما كه فارسى زبانيم ، بدانيم ؛ و [يك ] تفسير فارسى پيدا كنيم كه از روى آن سَهْل باشد ما قرآن را بفهميم ؛ مثلاً ((منهج الصادقين )) را كم و بيش مطالعه كنيم ، بلكه از اوّل تا به آخر، چون كتاب فارسى است و كتاب خوبى هم هست . اگر بهتر از او پيدا بكنيم عيب ندارد، امّا كجا پيدا مى شود بهتر از او كه معتبر باشد؟
حفظ كنيم قرآن را كه هميشه با ما باشد، ما با او باشيم ، تحصّن بكنيم به قرآن ، وسيله حفظمان در فِتَن و شدائد دنيا قرار بدهيم .
از خدا بخواهيم كه از قرآن ما را جدا نكند، همچنين از خدا بخواهيم ما را از عترت جدا نكند كه عترت با قرآن است و قرآن هم با عترت است ، اگر كسى يكى از اين دو تا را ندارد هيچ كدام را ندارد.
ملتفت باشيم دروغ به ما نگويند و دروغ خودشان را به ما نفروشند! از مردم دنيا دروغ را نخريم !
ما از عترت و قرآن نمى توانيم دورى كنيم ؛ اگر دورى كرديم ، در دامن گرگها مى افتيم ، [و] خدا مى داند آيا بعد از دست شان نجات مى يابيم ؟ بعد از اينكه سرها شكست و دستها بريده شد و بلاها به سر ما آمد.
ملتفت باشيد! از اين دو اصل كسى را بيرون نبرند.
شما مدرسه مى رويد، معلّم خودتان را ملتفت باشيد در صراطِ مستقيم باشد. اگر معلّم را با رشوه و غيررشوه منحرف كردند ديگر كار بچّه ها زار است ، چرا؟
به جهت اينكه او، از راه مستقيم يا غيرمستقيم ، باطلِ خودش را به بچّه ها مى فروشد، به اين بچه ها مى خورانَد.
ملتفت باشيد! خيلى احتياط بكنيد! احتياط شما هم فقط در همين است كه از يقين تجاوز نكنيد، بلكه امروز بزرگها هم همين جورند، بايد خيلى سعى بكنيد كه غيريقين را داخل يقينيّات ما نكنند، آب را توى شير ما نريزند!
اگر يك نفر هزار كلمه حقّى گفت ، اين هزار كلمه را خوب تاءمّل بكنيم و از او بگيريم ، بعد [تاءمّل كنيم كه ] هزار و يكم هم درست است ؟ [يا] نه آن ظنّ است ، يقين نيست .
هر كلمه اى از هر كسى شنيديد، دنبال اين برويد كه آيا اين صحيح است ، تامّ است ، مطابق با عقل و دين هست ، يا نه ؟
[و بدانيد كه ] در وقتى [كه ] ما خلوت كرديم [خداوند] مطّلع است ، وقتى جلوى مردم هستيم مطّلع است ، حرف مى زنيم مطّلع است ، ساكتيم مطّلع است .
همين كه شخص مطّلع شد - صاحب اين خانه ، صاحب اين عالم ، از هر فرد فرد، به تمام افعال و تروك ، به تمام نوايا مطّلع شد، آنچه كه نيّت كرده و مى كند، آنها را هم مطّلع است ؛ بلكه نيّت خير را مى نويسد، نيّت شرّ را نمى نويسد تا شرّ محقّق نشده ، شرّ هم كه محقّق شد، يك مقدار صبر مى كند تا ببيند توبه مى كند يا نه ، برمى گردد يا نه ؟ - كار تمام است .
مقصود، همين كه انسان بداند كه خدا مى داند، كار تمام شد، ديگر معطّل نباشد، همه چيز را تا به آخر مى فهمد، [كه ] چه بايد بكند و چه بايد نكند، از چه منتفع مى شود و از چه متضرّر مى شود، [خداوند] ما را مى بيند.
[آيا] مى توانيم [با اينكه ] سر سفره او نشسته ايم ، با همديگر نزاع بكنيم ؟ [مثلاً] آن غذا را من جلوتر ديدم ، من بايد بخورم ؛ او مى گويد من اوّل اين را برداشتم ، من بايد اين غذا را بخورم ، سر اين دعوا بكنيم و مقابله بكنيم ؟
تمام اين جنگهايى كه حكومتها دارند، از همين قبيل است ؛ سر سفره كريم نشسته اند، او هم مى بيند.
دستور هم معلوم است كه چيست ، [خداوند] از چه خوشش ‍ مى آيد، از چه بدش مى آيد: از آزار به غير حقّ بدش مى آيد؛ از احسان به حقّ در جايش خوشش مى آيد، همه اينها را مى داند و ما هم مى دانيم كه او اين دستور را داده و اينها را مى داند و مى بيند، آيا اين كار [ها] را مى كنيم ؟
آدم جلوى يك نفر آدم عادى هر گونه معصيّت نمى كند، با اينكه شخص عادى است ، شايد قدرت من از قدرت او بيشتر باشد نتواند به من [كارى كند]، اما همينقدر به من بدبين مى شود، با من بد مى شود، يك وقتى اگر فرصت پيدا كرد كار ما را تصفيه مى كند. اما خدا كه اين جور نيست ، خدا قادر است و عالم است و دستور هم داده و مى داند ((چه كسى مى داند و چه كسى نمى داند))، همه اينها را مى داند.
[آيا] جلوى او مى توانيم مخفى بكنيم ، يا نه آشكار كنيم طورى نمى شود، نمى تواند كارى بكند، آيا اين جور است ؟ [آيا] هيچ فايده براى ما دارد، [آيا] مى توانيم مخفى كنيم ؟
انسان يا غيرانسان مكلّف ، به جايى شقاوتش مى رسد كه اصلاً اين مطالب كانّه به گوشش نخورده كه خدايى داريم بيناست ، شنواست ، داناست ، قادرست ، رحيم و كريم است . قادرست يك سر سوزنى اگر در راه او صرف بشود، مزدش را بدهد، يك همچنين [خدايى است ].
در انجيل برنابا - كه اقرب اناجيل به صحّت است - نوشته شده كه حضرت عيسى عليه السّلام براى ابليس شفاعت كرد: ((خدايا اين مدّتها عبادت تو را مى كرد، تعليمات مى كرد، فلان مى كرد، بيا از گناهانش ‍ بگذر))!
با اينكه از زمان آدم تا زمان عيسى عليه السّلام چه كارها، چه فسادها كرده بود. اين چه نورى است كه حتّى به اين هم ترحّم كرد [كه گفت ]: خدايا از تقصيراتش بگذر!
[خداوند] فرمود: ((بله ، من حاضرم ببخشم ، بيايد بگويد من گناه كردم ، اشتباه كردم ، ببخش ، همين ؛ بيايد و بگويد: ((أَخْطَاْتُ فَارْحَمْنى )) بيايد اين دو كلمه را بگويد.
حضرت عيسى عليه السّلام خيلى خوشحال شد كه كارى در عالم انجام داد، يك كارى كه ديگر مثل ندارد. از زمان آدم تا به حال پر از فساد و اِفساد، حالا واسطه مى شود و وساطتش اثر كرد، قبول شد.
از همان راهى كه داشت ، شيطان را صدا زد، گفت : ((بيا، من براى تو بشارت آوردم !))
گفت : ((از اين حرفها زياد است ))
[حضرت عيسئghl |hgs ugdi] گفت : ((تو خبر ندارى ، اگر بدانى ، سعى مى كنى ، حريص مى شوى كار را بفهمى .))
گفت : ((من به تو مى گويم اعتنا به اين حرفها نداشته باش ، از اين حرفها زياد است )).
گفت : ((تو خبر ندارى [خداوند] مى خواهد تمام اين مفاسد با دو كلمه خلاص شود.))
گفت : ((بگو ببينم چه بوده است .))
گفت : ((اينكه تو بيايى و در محضر الهى بگويى : ((خدايا! أَخْطَاْتُ فَارْحَمْنى ، من اشتباه كردم ، تو ببخش .))
ببينيد چقدر ما به خودمان ظلم مى كنيم كه به سوى خدا نمى رويم ، به سوى چه كسى مى رويم ؟ آخرش افتادن ميان چاه است ، آخرش پشيمانى است ؛ خوب چيزى كه مى دانى آخرش پشيمانى است ، حالا ديگر نرو.
[شيطان ] گفت : ((نه ، او بايد بيايد و بگويد من اشتباه كردم ! تو ببخش ! چرا؟! به جهت اينكه لشكر من از او زيادتر است ! آن ملائكه ايى كه با من سجود نكردند و تابع من شدند، آنها لشكر من هستند! شياطين هم لشكر من هستند، آن اَجِنّه اى هم كه ايمان به خدا نياوردند لشكر من هستند، تمام بت پرستهاى بشر، لشكر من هستند!))
اين به زيادتى لشكر در روز قيامت مى خواهد مغرور شود! آنجا جاى زيادتى و كمى نيست . هر چقدر زياد باشد جهنّم مى گويد: (هَلْ مِنْ مَزيدٍ)(123). آن وقت تو مى خواهى با زيادتى لشكر كار بكنى ! بله لشكر تو زياد است [امّا] جهنّم جايشان مى شود؛ جهنّم نمى گويد: ((اتاق نداريم )) جهنّم مى گويد: ((هر چقدر هست بياوريد، ((هَلْ مِنْ مَزيدٍ؟)) يعنى اينكه بياوريد، هر چه زيادتر بياوريد، جا داريم !
[حضرت عيسئghl |hgs ugdi] گفت : ((برو ملعون ! نتوانستيم براى تو هم كارى بكنم . تو مى گويى : خدا بايد بيايد من او را ببخشم !؟))
مقصود، حلّ اين مطالب به ((علم و جهل ، دانستن و ندانستن ، عالم بودن و جاهل بودن )) دَوْر مى زند. اصل مطلب از جهلِ اين بدبخت است . تو اى جاهل ! مى گويى : ((چيزى كه آتش شد ديگر ممكن نيست براى خاك خضوع بكند؟)) آدم خاكِ به تنهايى است ، يا مجموعِ خاك و يك پاك ديگرى است ؟ تو هم كه فقط آتش نيستى مثل آتش هاى جامد، روح دارى ، مكلّفى ، يك آتشِ مكلّف هستى . [خداوند] به تو فرمود: (أُسْجُدُوا)(124) سجده نكردى ؛ قهراً مجموع روح و جسم انسان يا جنّ يا شيطان يا مَلَك مى شود.
اين بدبخت خيال كرد كه همين بدن او با بدن اين ، اين ظلمانى و آن نورانى است ؛ ديگر محال است نورانى براى ظلمانى سجده و خضوع كند؛ ديگر نمى داند كه اين نورانى است .
اى جاهل ! آيا نمى دانستى آن وقتى كه مجلس امتحان ، درس ‍ امتحان شد، تمام ملائكه ، عاجز بودند و عاجز ماندند از اسامى آنهايى را كه خداوند اشاره كرد اسمهاى اينها را بگوييد، يا خودشان ، يا ساير ملائكه ، يا ساير اشياء، همه عاجز بودند. [گفتند]: ما خودمان از خودمان چيزى نداريم ؛ هر چيزى كه به ما ياد دادى بلد هستيم و هر چيزى را كه ياد ندادى بلد نيستيم . [خداوند] به آدم فرمود: ((تو بگو!)) [آدم ] تمام اسامى را بيان كرد.
حالا كه فهميدى آدم بر تمام ملائكه - با آن همه عظمت ها و اختلاف مراتب در ملائكه - تفوّق پيدا كرد و مقدّم شد، و حال كه فهميدى كه آدم بر تو و همه ملائكه مقدّم است ، باز هم خجالت نكشيدى ، باز هم گفتى : (خَلَقَتنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ)؟(125) باز هم جاى اين [حرف ] است ؟ باز هم نفهميدى !؟
ببينيد ميزان ، علم و جهل است خوب اگر [تا به حال ] نفهميدى كه آدم بايد [به ] آنچه معلوماتش است عمل كند، از حالا توبه بكن اقلاً حالا بپرس : ((آيا توبه من قبول مى شود يا نه ؟))
و على هذا، ببينيد چقدر ما غافليم ! چقدر ما به خودمان ظالميم كه واضحات را زير پا مى گذاريم ، مطلب همين است ، دائر مدارِ اين است كه اگر معلومات ما زير پا نباشد [و] مجهولات ما عملى نشود، كار تمام است .
معلومات را نبايد زير پا گذاشت ، آدم پشيمان مى شود، [و] اگر به معلوماتش عمل كرد، ديگر روشن مى شود، ديگر توقّف ندارد.
اگر ديد باز هم توقّف دارد، بداند - به طور يقين - بعضى از معلومات را زير پا گذاشته است ، كفشش ريگ دارد، خوب دقّت نكرد كه اين ريگ را خارج كند:
((مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ، وَرَّثَةُ اللّه عِلْمَ ما لَمْ يَعْلَمْ))(126)
(وَالَّذينَ جاهَدوا فينا، لَنَهْدِيَنَّهُم سُبُلَنا)(127)
(وَ مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ، كُفِىَ مالَمْ يَعْلَمْ)(128)
هيچ كس نيست كه بگويد هيچ چيز نمى دانم ، [اگر بگويد] دروغ مى گويد، هر كسى [كه ] هست - غيرمعصوم - بعضى چيزها را مى داند و بعضى چيزها را نمى داند؛ آن چيزهايى را كه مى داند اگر عمل كند آن چيزهايى را كه نمى داند، مى فهمد.
آن چيزهايى را كه مى دانيد عمل كنيد؛ و آن چيزهايى را كه نمى دانيد از حالا توقّف كنيد تا روشن شود، وقتى به آنها عمل كردى روشن مى شود؛ به همان دليلى كه اينها را براى شما روشن كرد، آنهاى ديگر را هم روشن مى كند.
على هذا، ببينيد براى چه توقّف داريم . آنچه مى دانى بكن و آنچه نمى دانى احتياط كن ، هرگز پشيمان نخواهى شد.
خداوند بر توفيقات همه شما بيفزايد.
و خداوند ان شاءاللّه ، سلامتى مطلقه روحيّه و جسميّه به همه مرحمت فرمايد.(129)
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركات


تاريخ : شنبه 22 مهر1391 | 13:30 | نویسنده : روح الله منصوری ودخترم نگار |

«حکیم ابوالقاسم فردوسی» در سال 329 هجری در «طبران» طوس به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود كه ثروت و موقعیت قابل توجهی داشت. فردوسي در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش به دست مي آورد، به کسی محتاج نبود؛ اما بتدريج، آن اموال را از دست داد و به تهیدستی گرفتار شد.
وي از همان زمان كه به كسب علم و دانش مي پرداخت، به خواندن داستان هم علاقه مند شد و به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر انداخت تا شاهنامه را به نظم در آورد. چنان که از گفته خود او  بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده و پس از یافتن نسخه اصلی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرده است. او در اين باره می گوبد:
 بسي رنج بردم بدین سال سی                    
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند         
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب     
ز باران و از تابش آفتاب
 
فردوسی در سال 370 یا 371، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار، هم خود او ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم برخي از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند، او را یاری می کردند. ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالها، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستی شد.
اَلا ای برآورده چرخ بلند          چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی                      به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال               پراکنده شد مال و برگشت حال
 
فردوسی نيز مانند بابك سعی در بازگشت آيین زرتشت و زبان پارسی به ایران داشت. با اين تفاوت که فردوسی قصد داشت با قلمش به مردم یادآوری کند که چه بودند و حال چه شدند. او توانست با قلم و سرشت زیبای خود، زبان پارسی را به مردم بازگرداند، اما به دلیل برخی از شعرهایش، مورد خشم خلیفه وقت قرار گرفت. فردوسي و بابك تلاش بسياري كردند تا به ايرانيان، هویت راستين شان را یادآور شوند. فردوسی تا حدودی موفق بود و توانست با شاهنامه، زبان پارسی را به ایران زمین بازگرداند، ولی بابک نتوانست به هدفش برسد.
بر خلاف آنچه كه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را تنها به دليل علاقه شخصي و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار، بتدريج ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاه بزرگي درآورد و با اين تصور كه سلطان محمود، قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی، به اشعار ستایش آمیز شاعران علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود، تشویق نکرد.
علت اینکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. برخي گفته اند که به سبب بدگويی حسودان، فردوسی نزد سلطان محمود به بی دینی متهم شد. در حقيقت، ايمان فردوسی به شیعه- که سلطان محمود آن را قبول نداشت- هم به این موضوع اضافه شد و از این رو، سلطان به او بی اعتنايی کرد.
برخي از شاعران دربار سلطان محمود نسبت به فردوسی حسادت ورزيده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود، پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال، سلطان محمود، شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت :
«شاهنامه خود هیچ نیست، مگر حدیث رستم؛ و اندر سپاه من، هزار مرد چون رستم هست».
فردوسی از این بی اعتنايی سلطان محمود برآشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات، غزنین را ترک کرد و مدتي در شهرهاي هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت، تا آنکه سرانجام در زادگاه خود «طوس» درگذشت. فردوسی را در شهر «طوس» و در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
در تاریخ آمده است که چند سال بعد، سلطان محمود از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود، پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجويی کنند. اما روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند. از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود كه او نيز هدیه سلطان محمود را نپذیرفت.
جنازه فردوسی اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نیافت. منابع مختلف، علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقاله نظامی عروضی) دانسته‌اند.
شاهنامه نه تنها بزرگترین و پرمایه ترین مجموعه شعر به جا مانده از عهد سامانی و غزنوی است، بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران باستان و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسي به شمار مي رود.
فردوسی طبع لطیفي داشت، سخنش از طعنه، هجو، دروغ و چاپلوسي به دور بود و تا جايي كه می توانست از به كار بردن كلمه هاي غير اخلاقي خودداري مي كرد. او در وطن دوستی، سری پر شور داشت؛ از اين رو، به داستانهای کهن و تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید و از تورانيان و روميان و اعراب - به دليل صدماتي که بر ايران وارد آورده بودند - نفرت داشت.
 
ویژگیهای هنری شاهنامه
شاهنامه نگاهبان راستین سنتهای ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بدون وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جا نمی ماند. فردوسی شاعری معتقد و مومن به ولایت معصومین علیهم ‌السلام بود و خود را بنده اهل بیت نبی و ستاینده خاک پای وصی می دانست و تاکید می کرد که:
گرت زین بد آید، گناه من است       
چنین است و آیین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم                   
چنان دان که خاک پی حیدرم
 
فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، دو فرهنگ ایران و اسلام را به بهترین شكل ممکن در هم آميخت. اهمیت شاهنامه تنها در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبار نامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن، ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی ملتی کهن دارد؛ ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت در ستیز بوده است.
شاهنامه از حدود شصت هزار بیت تشکیل شده و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی است. شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند. جنگ کاوه و ضحاک ستمگر، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش با دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارد.
ديدگاه فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه پشتيبان خوبیها در برابر ستم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان به شمار مي رود، همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد. زیبایی و شکوه ایران نيز آن را در معرض رنجها و سختيهاي گوناگون قرار می دهد و از این رو، پهلوانانش با تمام توان به دفاع از هستي این کشور و ارزشهای ژرف انسانی مردمانش بر می خیزند و در اين راه، جان خود را نيز فدا مي كنند. برخی از پهلوانان شاهنامه، نمونه متعالی انسانهايی هستند که عمرشان را به تمامی در اختيار همنوعان خود قرار داده اند؛ پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند. شخصیتهای دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور، وجودشان آکنده از فتنه گري، بدخویی و تباهي است. آنها ماموران اهریمنند و قصد نابودی و تباهي در كار جهان را دارند.
قهرمانان شاهنامه ستیزی هميشگي با مرگ دارند و این ستیز، نه رویگردانی از مرگ است و نه پناه بردن به كنج پارسايي؛ بلکه پهلوان در رويارويي و درگیری با خطرهاي بزرگ، به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ دور مي سازد.
بيشتر داستانهای شاهنامه، فاني بودن دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار رهنمون مي سازد، با وجود اين، آنجا که زمان بيان سخن عاشقانه می رسد، فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی خاص خود، موضوع را می پروراند.
 
تصویرسازی
تصویرسازی در شعر فردوسی جايگاه ويژه اي دارد. شاعر با تجسم رخدادها و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده، او را همراه با خود به متن حوادث می برد؛ گویی خواننده، داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است. تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی بيشتر توصیفهاي طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی، موجب هماهنگی جزيی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستانها شده است. چند بیت زیر در توصیف آفتاب آمده است:
چو خورشید از چرخ گردنده سر                           
برآورد بر سان زرین سپر
پدید آمد آن خنجر تابناک                             
به کردار یاقوت شد روی خاک
چو زرین سپر برگرفت آفتاب   
سرجنگجویان برآمد ز خواب
و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
 چو خورشید تابنده شد ناپدید شب تیره بر چرخ لشگر کشید

موسیقی
موسیقی از عناصر اصلی شعر فردوسی به شمار مي رود. انتخاب وزن متقارب[1] که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند. فردوسی علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی، تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد. اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظه هاي طبیعت و زندگی، از دیگر ويژگيهاي مهم شعر فردوسی است.
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس  هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ                              همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد      ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر                                 ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر  همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب                              سوی غرق دارند گفتی شتاب

سرچشمه داستانهای شاهنامه
نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود. این کتاب، چون به دستور «ابومنصور توسی» و با سرمايه او فراهم آمد، به «شاهنامه ابومنصوری» مشهور است و جزء تاریخ گذشته ایران به شمار مي رود. اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود، در برخي از نسخه های خطی شاهنامه موجود است. علاوه بر این، یک شاهنامه منثور دیگر به نام «شاهنامه ابوالموید بلخی» نيز قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف شده است، اما چون به کلی از میان رفته، نمی توان درباره آن اظهار نظر کرد.
پس از این دوره، در قرن چهارم، شاعری به نام «دقیقی» به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را آغاز کرد. دقیقی، زرتشتی بود و در جوانی، اشعاري در مدح برخی از امیران چغانی و سامانی سرود و جوایز گرانبهايي دریافت کرد. وي به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ابومنصوری را - که به نثر بود- به نظم در آورد. دقیقی بیش از هزار بیت از این شاهنامه را نسروده بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 ﻫ.ق) و فردوسی، استاد و همشهری دقیقی، کار ناتمام او را دنبال کرد. از این رو، می توان شاهنامه دقیقی را سرچشمه اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.
 
بخشهای اصلی شاهنامه
موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم، از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا سرنگوني حکومت ساسانیان به دست اعراب است كه به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری
این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد، از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان به وجود آمد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن، در این دوره صورت می گیرد. در این عهد، بيشتر جنگها داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگترین مشکل این عصر بوده است (برخي احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که همواره با آریاییهای مهاجم، جنگ و ستیز داشته اند).
در پایان این عهد، ضحاک، دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام، پس از هزار سال، فریدون به یاری کاوه آهنگر و با حمایت مردم، او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.

دوره پهلوانی
دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر و گرشاسب، به ترتیب، به تخت پادشاهی می نشینند. جنگ میان ایران و توران آغاز می شود. پادشاهان کیانی مانند کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد، دلاورانی مانند زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
سیاوش پسر کیکاووس، به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او، به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود. مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود «شغاد» از بین می رود و سیستان به دست «بهمن» پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد و با مرگ رستم، دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی
این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند. در این زمان، اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا يا همان داریوش سوم را می کشد و به جای او بر تخت می نشیند. پس از اسکندر، دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آنگاه، حمله عرب پیش آمده و با شکست ایرانیان، شاهنامه به پایان می رسد.
از زمان دفن فردوسی، آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور «میرزا عبدالوهاب خان شیرازی»، والی خراسان، محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب ‌رئیسش، «محمدعلی فروغی» و «سید حسن تقی‌زاده»، متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینه این کار از مردم (بدون استفاده از بودجه دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در سال ۱۳۱۳ افتتاح گرديد. این آرامگاه به علت نشست، در سال ۱۳۴۳ دوباره تخریب و تا سال ۱۳۴۷ بازسازی شد.



تاريخ : دوشنبه 17 مهر1391 | 17:58 | نویسنده : روح الله منصوری ودخترم نگار |

شمه ای از زندگی نامۀ مولانا

سرزمین ایران از دیربا ز مهد تفکرات عرفانی و تأ ملات اشراقی بوده است.از اینرو در طی قرون و اعصار، نام آورانی بیشمار در عرصۀ عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملّای روم و مولوی رومی آوازه یافته است. او در ششم ربیع الاول سال 604هجری قمری در بلخ زاده شد.پدر او مولانا محمدبن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است.و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده اند.بهاءولد از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقۀ او به احمد غزالی می پیوست.وی در علم عرفان و سلوک سابقه ای دیرین داشت و از آن رو که میانۀ خوشی با قیل وقال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی،پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز در آمدنداز آن جمله فخرالدین رازی بود که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت.به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید،به هر حال جای درنگ نبود و جلال الدین محمد 13سال داشت که سلطان العلماءرخت سفر بر بست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش باز نگردد.پس شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود با فرید الدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و بالاخره علاءالدین کیقباد قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد.او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.
سرانجام شمع وجود سلطان العلماء در حدود سال 628هجری قمری خاموش شد و در دیار قونیه به خاک سپرده شد.درآن زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می نهاد ،مریدان گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که برمسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.
همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود
سید برهان الدین محقق ترمذی مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که مولانا را به واد ی طریقت راهنمایی کرد. وی ناگهان بار سفر بر بست تابه دیدار مرشد خود سلطان العلماء د رقونیه برسد. شهر به شهر راه پیمود تا اینکه به قونیه رسید و سراغ سلطان العلما را گرفت غافل از آنکه او یکسال پیش ا زاین خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود.
وقتی که سید نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولانا کرد و گفت د رباطن من علومی است که ا زپدرت به من رسیده این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شود.
مولانا نیز به دستور سید به ریاضت پرداخت و مدت نه سال با او همنشین بود و زان پس برهان الدین رحلت کرد.
بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال
طلوع شمس
مولانا در آستانۀ چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف ودانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره ها می بردند تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه 26جمادی الآخر سنه 642 هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیداییش کرد.
و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف می کند:
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقۀ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچۀ کودکان کویم کردی
چگونگی پیوستن شمس به مولانا
روزی مولوی با خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت ناگهان عابری نا شناس ا زمیان جمعیت پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت شهر را گرفت و در چشمهای او خیره شد و گستاخانه سؤالی بر وی طرح کرد: صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام ؟
مولانای روم که عالی ترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبۀ انبیا هم فروتر می دانست با لحنی آکنده از خشم جواب داد: محمد(ص) سر حلقۀ انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟
اما درویش تاجر نما که با این سخن نشده بود بانگ برداشت: پس چرا آن یک ( سبحانک ما عرفناک) گفت و این یک ( سبحانی ما اعظم شأ نی ) به زبان راند؟
مولانا لحظه ای تأمل کرد و گفت: با یزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد. مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست در نگاه سریعی که بین آنها رد وبدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده ام اما با این بار گران علم وپندارت چگونه به ملاقات الله می توانی رسید؟
ونگاه مولانا به او پاسخ داده بود: مرا ترک مکن درویش و این بار مزاحم را از شانه هایم بردار.
پیوستن شمس به مولانا در حدود سال 642 هجری قمری اتفاق افتاد و چنان او را واله وشیدا کرد که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعرو ترانه و دف وسماع پرداخت و از آن زمان طبع ظریف او در شعرو شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور و حال عرفانی پرداخت. شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد معمایی است که « کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را». اما واضح و مبرهن است که شمس مرد ی عالم و جهاندیده بود. و برخی به خطا گمان کرده اند که او از حیث دانش و فن بی بهره بوده است مقالات او بهترین گواه بر دانش و اطلاع وسیع او بر ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.
غروب موقت شمس
رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طمع زبانه کشید و خود نشان داد. آنها می دیدند که مولانا مرید ژنده پوشی گمنام گشته و هیچ توجهی به آنان نمی کند از این رو فتنه جویی را آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا می گفتند و همگی به خون شمس تشنه بودند.
شمس از گفتار و رفتار گزندۀ مریدان خودبین و تعصّب کور و آتشین قونویان رنجیده شد و چاره ای جز کوچ ندید. از این رو در روز پنجشنبه 21 شوّال سال 643 قونیه را به مقصد دمشق ترک گفت.
شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی قرار و ناآرام گشت. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت لابه کنان نزد او آمدند و پوزش ها خواستند.
پیش شیخ آمدند لابه کنان که ببخشا مکن دگر هجران
توبۀ ما بکن ز لطف قبول گرچه کردیم جرمها ز فضول
مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. سلطان ولد هم به فرمان پدر همراه جمعی از یاران سفر را آغاز کرد و پس از تحمل سختی های راه سرانجام پیک مولانا به شمس دست یافت و با احترام پیغام جان سوز او را به شمس رساند و آن آفتاب جهانتاب عزم بازگشت به قونیه نمود. سلطان ولد به شکرانۀ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.
غروب دائم شمس
مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله ور شد توبه شکستند و آزارو ایذای شمس را از سر گرفتند. شمس از رفتارو کردار نابخردانۀ این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد:
خواهم این بار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجز ندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گویند این که ورا دشمنی بکشت یقین
او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت.
شیدایی مولانا
مولانا درفراغ شمس نا آرام شد و یکباره دل از دست بداد و روز و شب به سماع و رقص پرداخت و حال زارو آشفتۀ او در شهر بر سر زبانها افتاد.
روزو شب د رسماع رقصان شد بر زمین همچو چرخ گردان شد
این شیدایی او بدانجا رسید که دیگر قونیه را جای درنگ ندید و قونیه را به سوی شام ودمشق ترک کرد. مولانا در دمشق هر چه گشت شمس را نیافت و ناچار به قونیه بازگشت.
در این سیر روحانی و سفر معنوی هر چند که شمس را به صورت جسم نیافت ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست در خود حاضر ومتحقق است. این سیر روحانی د راو کمال مطلوب پدید آورد. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و پیرو جوان و خاصو عام همانند ذره ای د رآفتاب پر انوار او می گشتند و چرخ می زدند. مولانا سماع را وسیله ای برای تمرین رهایی و گریز می دید. چیزی که به روح کمک می کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید.
چندین سال بر این منوال سپری شد و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و عازم دمشق شد ولی هرچه کوشید شمس را نیافت سر انجام چاره ای جز بازگشت به دیار خود ندید.
صلاح الدین زرکوب
مولانا بنا بر عقیدۀ عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نگردد و حق درهمۀ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهانتاب ا زکدامین کرانه سر برون می آورد و از وجود چه کسی نمایان می شود؟
روزی مولانا از حوالی زرکوبان می گذشت از آواز ضرب ایشان حالی دروی ظاهر شد و به چرخ در آمد شیخ صلاح الدین به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود.
بدین ترتیب بود که مولانا شیفتۀ صلاح الدین شد و شیخ صلاح الدین زرکوب توانست این لیاقت و شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس را تا حدودی پر سازد. صلاح الدین مردی عامی و امّی از مردم قونیه بود و پیشۀ زرکوبی داشت و از علم و سواد بی بهره . مولانا زرکوب را خلیفۀ خود ساخت و حتی سلطان ولد را با آن همه مقام علمی سفارش اکید کرد که باید حلقۀ ارادت زرکوب را به گوش کند. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدر خود بود ولی در عین حال مقام خود را به ویژه در علوم ومعارف برتر از زرکوب می دانست ولی سر انجام به فراست دریافت که معلومات و معارف ظاهری نمی تواند چاره ساز مشکلات روحی و معضلات معنوی باشد. او با این تأمل خودبینی را کنار گذاشت و از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد. صلاح الدین زرکوب نیز همانند شمس تبریزی مورد حسادت مریدان واقع می شد اما به هر حال مولانا مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و سرانجام نیز خرقه تهی کرد و در قونیه دفن شد.
حسام الدین چلبی
حسام الدین چلبی معروف به اخی ترک از اکابر عرفا و مرید صدیق مولانا بود. مولانا با او
نیز ده سال مجالست داشت و حتی نظم کتاب شریف مثنوی به درخواست او صورت گرفت اما قبل از آغاز نظم دفتر دوم زوجۀ حسام الدین وفات یافت و مولانا هم پسر جوانش علاءالدین محمد را که سی و شش سال داشت از دست داد و از شدت تأثر به جنازۀ او حاضر نشد. درست است که بین علاءالدین با پدر دراین ایّام اختلافاتی وجود داشت اما بدون شک این اختلافات مانع از تأثر شدید پدر در مرگ فرزند نشد. به این ترتیب مدت دو سال نظم مثنوی متوقف شد و در سال 662 هجری قمری مجدداً آغاز شد.
حسام الدین نزد مولانا مقامی والا و عزیز داشت تا بدانجا که آورده اند: روزی مولانا با جمع اصحاب به عیادت چلبی می رفت در میان محله سگی برابر آمد، کسی خواست او را برنجاند فرمود که سگ کوی چلبی را نشاید زدن.
آن سگی را که بود در کوی او من به شیران کی دهم یک موی او
همچنین آورده اند که از حضرت خداوندگار ( مولانا ) سؤال کردند که از این سه خلیفه و نایب کدامین اختیار است؟ فرمود: مولانا شمس الدین به مثابت آفتاب است و شیخ صلاح الدین درمرتبۀ ماه است و حسام الدین چلبی میانشان ستاره ایست روشن و رهنما.
آثار مولانا
آثار کتبی مولانا را به دو قسمت ( منظوم و منثور ) می توان تقسیم کرد. آثار منظوم:
1- مثنوی: کتابی است تعلیمی و درسی در زمینۀ عرفان و اصول تصوف و اخلاق و معارف و مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب معروف شده. مثنوی از همان آغاز تألیف در مجالس رقص و سماع خوانده می شد و حتی در دوران حیات مولانا طبقه ای به نام مثنوی خوانان پدید آمدند که مثنوی را با صوتی دلکش می خواندند.
به مناسبت ذکر نی 18 بیت نخست مثنوی را نی نامه گفته اند. نی نامه حاوی تمام معانی و مقاصد مندرج در شش دفتر است به عبارتی همۀ شش دفتر مثنوی شرحی است بر این 18 بیت.
2- غزلیات: این بخش از آثار مولانا به کلیات یا دیوان شمس معروف گشته، زیرا مولانا در
پایان و مقطع بیشتر آنها به جای ذکر نام یا تخلص خود به نام شمس تبریزی تخلص کرده. به احصای نیکلسن مجموعۀ غزلیات مولانا حدود 2500 غزل است.
3- رباعیات: معانی و مضامین عرفانی و معنوی در این رباعیها دیده می شود که با روش فکر و عبارت بندی مولانا مناسبت تمام دارد ولی روی هم رفته رباعیات به پایۀ غزلیات و مثنوی نمی رسد و متضمّن 1659 رباعی است.
آثار منثور:
1- فیه ما فیه: این کتاب مجموعۀ تقریرات مولانا است که در مجالس خود بیان کرده و پسر او بهاءالدین یا یکی دیگر از مریدان یادداشت کرده. فیه ما فیه در موارد کثیر با مثنوی مشابهت دارد منتهی نسبت به مثنوی مفهوم تر و روشن تر است زیرا این اثر نثر است و کنایات شعری را ندارد.
2- مکاتیب: این اثر به نثر است و مشتمل بر نامه ها و مکتوبات مولانا به معاصرین خود.
3- مجالس سبعه: و آن عبارتست از مجموعۀ مواعظ و مجالس مولانا یعنی سخنانی که به وجه اندرز و به طریق تذکیر بر سر منبر بیان فرموده است.

وفات مولانا
مدتها بود جسم نحیف و خستۀ مولانا در کمند بیماری گرفتار شده بود ا اینکه سرانجام این آفتاب معنا درپی تبی سوزان در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 هجری قمری رحلت فرمود.
در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در قونیه بیداد می کرد و دانه های نرم و حریرین برف در فضا می رقصیدند و بر زمین می نشستند. سیل پر خروش مردم پیرو جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می گوید:« بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند » و چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.
بعد چل روز سوی خانه شدند همه مشغول این فسانه شدند
روزو شب بود گفتشان همه این که شد آن گنج زیر خاک دفین
آری چنین بود زندگی مولانای ما، زندگی این خداوندگار بلخ و روم که برای وصول به عشق واقعی برای نیل به از خود رهایی در مقام فنا و بالاخره برای سیر تا ملاقات خدا که راه آن در فراسوی پله های حس و عقل و ادراک عادی انسانی است از زیر رواقهای غرور انگیز مدرسه و از فراز منبری که در بالای آن آدمی آنچه را خود بدان تن د رنمی دهد از دیگران مطالبه می کند، خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی وقفه پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد. یک نفس اما در طول مدت یک عمر شصت و هشت ساله که برای عمر تاریخ یک نفس هم نبود.



فهرست منابع:

1- شرح زندگانی مولوی، به قلم استاد بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات تیرگان.

2- پله پله تا ملاقات خدا، تألیف دکتر عبدالحسین زرّین کوب، انتشارات علمی.

3- شرح جامع مثنوی معنوی، تألیف کریم زمانی، دفتر اول، انتشارات اطلاعات.

--> --> --> -->
 


تاريخ : شنبه 8 مهر1391 | 13:17 | نویسنده : روح الله منصوری ودخترم نگار |
طنین زنگ مهر با شعار «اشهدان‌ محمدا رسول‌الله» در مدارس سراسر کشور
دقایقی پیش زنگ "مهر" با حضور رئیس‌جمهور و وزیر آموزش و پرورش نواخته شد و همزمان زنگ مهر در مدارس سراسر کشور طنین‌انداز شد.
دقایقی پیش زنگ "مهر" با حضور رئیس‌جمهور و وزیر آموزش و پرورش نواخته شد و همزمان زنگ مهر در مدارس سراسر کشور طنین‌انداز شد.

 سال تحصیلی 12 میلیون و 300 هزار دانش‌آموز با نواخته زنگ "مهر" از امروز به طور رسمی آغاز شد.

مراسم نمادین نواخته شدن زنگ مهر دقایقی پیش با حضور محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور و حمیدرضا حاجی‌بابایی وزیر آموزش و پرورش در مدرسه خیرساز "مرضیه یک" واقع در منطقه 16 آمورش و پرورش برگزار شد.

همزمان با مراسم نمادین در تهران، زنگ مهر با شعار "اشهد ان محمداً رسول‌الله" در مدارس کشور طنین‌انداز شد.


تاريخ : شنبه 1 مهر1391 | 10:17 | نویسنده : روح الله منصوری ودخترم نگار |